چراغان کن تنت را با،گلایول ها و میخک ها
شرر زد بر لبم نامت ، رها شد عطر اندامت
به هم نزدیک شد لبها، یکی شد قاب عینکها
سلام.بعد از یک ماه اومدم که بگم خیلی خستم.خیلی داغونم .
خیلی......این وبلاگ سه بار دیگه آپ میشه.بعدش فقط خدا می دونه چی
میشه؟امیدوارم کسی این حرفهای من رو به خودش نگیره.ولی این روزها
به آدمها با شک و ترس نگاه می کنم.می ترسم جواب هر سلامی رو
بدم.خیلی برام جالب و در عین حال غم انگیزه که میبینم آدمها می تونند
اراده کنند و عاشق بشن و اراده کنن و فارق بشن.فقط بر اساس
مصلحت.مگه عشق یه ناگهان نیست؟شاید هم ما آدمهای عشق ناگهان
نیستیم.خیلی برام جالب بود توی روزهایی که به این چیزها فکر میکردم به
وبلاگ مریم ملکدار سر زدم و دیدم دقیقا چیزهایی رو نوشته که من
بهش فکر میکردم.خوشبختی های قرار دادی.برای یه مدت معلوم و بر
اساس یه سری شرایط خاص.روزهای سختیه.اینکه توی انجمن شعر بی
اختیار گریه کنی.توی سینما ، توی پارک و پیاده رو.شاید دیوونه شدم.چون
حتی با دیدن فیلمی مثل خانه ای روی آب هم گریه می کنم.با دیدن شب
برهنه.با دیدن پدری در تلویزیون که از نداری گلایه می کنه.با دیدن دختری
که چند ماهه دیگه میمیره و فقط میتونه انتظار مرگ رو بکشه.البته این
آخری نشونه دیوونگی نیست.ولی توی این شرایط روبه رو شدن با این
آدمها و اینکه بخوای باهاشون مهربون باشی سخته.حتی اگر هم از ته دل
باهاشون مهربون باشی فکر می کنند داری بهشون ترحم میکنی.اونوقته
که خودت رو اونقدر کوچیک می بینی که حتی نمی تونی احساست رو به
کسی انتقال بدی.بگذریم....
کیوان براهنگ هم بالاخره نتونست با دنیای کثیف دور و بر خودش بسازه و
عقدش رو سر وبلاگش خالی کرد.کیوان برای من یاد آور لحظات
قشنگیه.امروز بهم گفت که بر میگرده ولی معلوم نیست کی.کیوان جان
همیشه دوستت دارم.
به جای کیوان براهنگ که فعلا وبلاگ نویسی رو تعطیل کرده یکی از
دوستان خوب زنجانی پا به عرصه ادبیات مجازی گذاشت.غلامرضا
طریقی که همیشه حال و هوای غزلهاش من رو به یاد حسین منزوی می
اندازه.

۱۶ اردیبهشت چهارمین سالگرد پر کشیدن عقاب عاشقی بود که هنوز هم
منتظر برگشنش و شنیدن صدای قدمهاش هستیم.متاسفانه در لحظه ای
که آماده ی حرکت به زنجان بودم متوجه شدم که مراسم رو روز پنجشنبه
برگزار کردند.در حالی که ۱۶ اردیبهشت روز دوشنبه بود.به هر حال حسین
منزوی مربوط به یک شهر نیست که یک انجمن ادبی مسئولیت برگزاریه
مراسم اون هم به این شکل محدود و بدون اطلاع رسانی باشه.امیدوارم
سال بعد با همکاری دوستان و هماهنگی اداره ارشاد زنجان وظیفه ی
شاگردی که هممون نسبت به حسین منزوی داریم و به نحو احسن انجام
بدیم.گزارش تصویری مراسم چهارمین سالگرد حسین منزوی رو در لینک
زیر مشاهده کنید.
http://www.shaer.ir/fa/mon/index.htm
و اما شعر:
برای خودم:
شاید که نه دیروز همین حالا بود
افسانه ی مجنون و غم لیلا بود
با بودن تو نیز به جایی نرسید
این عشق شبیه تف سربالا بود
برای محمد رضا رستم بگلو که حق برادری به گردن من داره:
حیف است اگر که با خوشی سر نکنیم
خود را به شط جنون شناور نکنیم
ای دوست دریغ اگر که در فصل بهار
لب را به سلامتیه هم تر نکنیم
شعر زیر هم دیگه برای من نیست.هر کسی خواست می تونه به اسم خودش برای بقیه بخونه.
وقتی که احساس دریا محصور یک کوزه باشد....
وقتی که بغض گلویم لبخند هر روزه باشد....
وقتی عطش می ترواد از بند بند صدایم
-اما دهان سکوتم آلوده ی روزه باشد.....
وقتی که موهای مشکی آرامشی می شود تا....
لولای درهای قلبم در حسرت زوزه باشد....
مربع
تاریخ درس بزرگیست وقتی معلم تو باشی
وقتی دل زیر خاکی قدیسه موزه باشد
یک عاشق مومیایی هرگز نمی ترسد از عشق
وقتی در عمق وجودش جادوی فیروزه باشد
غزلی از حسین منزوی
شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی
جمع آیینه ها ضرب در تو، بی عدد صفر بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضرب در باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت
ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی
هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت
وی ورق خورده ی احتشامت، هرچه تقویم فرخنده فالی
چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

نظرات خوانندگان در صورت تشخیص نویسنده ویرایش خواهد شد
قدسی ندانم چون شود ،سودای بازار جزا
او نقد آمرزش به کف ، من جنس عصیان در بغل
آقا محمد جان قدسی
برای اصفهانی ترین غزل
سرد است روزهای من و همچنان تویی
-خورشید روزگار من و مهربان تویی
-با غربتی که ریشه دوانده است در تنم
عشق همیشه در دل من جاودان تویی
می سوزمت به مهر اگر شعله ات منم
می گردمت به دور اگر آسمان تویی
می میرمت به عشق اگر مرگ میل توست
می نوشمت به نوش اگر شوکران تویی
زاینده رود چشم تو را غرق می شوم
زیبایی آنقدر که خود اصفهان تویی
این ماه ها که نور ندارند مهربان
ماه هزار و یک شب من بی گمان تویی
سرباز بی ستاره ی این روزها منم
خورشید من که سر زده از پادگان تویی
با اینکه هیچکس نیومد پیش من
شب زده ها چشمای درویش من
تنها نبودم حتی یک دقیقه
با تنهاییم که بهترین رفیقه
پیشنهاد می کنم کسانی که تا حالا این آهنگ رو گوش
نداد ه اند حتما اون رو دانلود کنند.این روزها این آهنگ
برای من یه حس نوستالوژیک قوی رو به همراه داره.
I dream of fire
These dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire
This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower, this rare perfume
Is the sweet intoxication of the fall
در رویای بارانم
در رویای باغی در میان شنهای کویر
در بیهودگیها بیدار می شوم
در رویای عشقم زمانی که از دستش می دهم
در رویای اتشم
این رویاها به اسبی بسته اند که هیچ گاه خسته نخواهد شد
در لهیب این اتش سایه اش چون مردیست
این رز کویر
هر پرده اش رازیست
این گل کویری
هیچ رایحه ای بدینسان عذابم نداده است
اما وقتی بر گرددتعبیر تمام این رویاها می شود
این حرارت می سوزاند اما من چیزی نمیفهمم وقتی ببینمش
در رویای باران
به اسمان بالای سرم مینگرم
چشمانم را می بندم
این عطر غریب
مستی شیرین عشق اوست
در رویای بارانم
در رویای باغی در میان کویر...
این رایحه خوش
هر پرده اش رازیست...
رایحه معطر کویر!
این تجسم بهشت باز به دیدارمان می اید
این گل کویر,
این رز معطر,
مستی شیرین هبوط است
مجموعه ((کم کم کلمه می شوم)) اثر جلیل صفر بیگی آماده عرضه شد.کسانی که در کرج و تهران هستند و دوست دارند که کتاب رو داشته باشند با این شماره با من تماس بگیرند:
09354594053
دوستانی هم که در شهرهای دیگه هستند با مراجعه به وبلاگ آقای صفر بیگی با خودشون در تماس باشند تا آقای صفر بیگی بهشون بگه که چی کار باید بکنند.توجه داشته باشید که شاید در شهر شما هم دوستی مسئولیت توضیع کتاب رو پذیرفته باشه.
اصلا برام مهم نیست که رامتین ((روح الله )) زارع بچه کرجه و ممکنه که یه روز بیاد انجمن و بزنه زیر گوشم.مهم اینه که توی شعر با کسی تعارف نداریم.یه سر به آدرس زیر و سایت وزین عروض بزنید تا متوجه بشید چی میگم.دیگه هر کی رو می بینی شاعر شده واسه خودش.
http://www.arooz.com/mag2/1386/10/post_112.php#more
سعید محمدی رو همه می شناسیم. در یک پدیده نادر سعید محمدی وبلاگش رو به روز کرده و قصد داره بعد از سه سال دوری از نت دوباره و به طور مرتب وبش رو به روز کنه.به همه پیشنهاد می کنم که بهش سر بزنید.البته سعید این روزها عزادار دوستی مهربان هستش و حال و روز خوبی نداره.من دوباره بهش تسلیت میگم. آدرس وب سعید محمدی در قسمت لینکهای همین وبلاگ هست.برای این پست مطالب زیادی داشتم.مثل انتشار نامه منزوی به خرمشاهی ، چند شعر خوانی از قیصر امین پور و ......اما از اون جایی که با اینترنت زغالی این آپلود کردن صدا چند ساعت طول میکشه گذاشتم برای یه فرصت دیگه.چند تا رباعی برای این پست آماده کردم.دوستان به من تذکر دادند که مصراع پایانی یک از رباعی ها قبلا استفاده شده و چون من هنگام سرودن این رباعی ، رباعی اون شخص رو نخوندم دست به رباعی خودم نمیزنم.
هر چند همه آیینه ی دق هستند
هر چند که با گریه موافق هستند
داروی تمام عقده ها باران است
باران که بیاید همه عاشق هستند
من حسرت آواز چکاوک دارم
احساس هم آغوشی پیچک دارم
وقتی که نباشی تو در این نزدیکی
حتی به نفسهای خودم شک دارم
گفتی که همیشه با دلم می مانی
در بین تمام غم و سرگردانی
شاید که هنوز یاد من می افتی
وقتی که رباعی مرا می خوانی
تقدیم به مهدی شکری و بغض همیشه اش:
با ضربه ی سنگین دمادم نشکست
با پتک بزرگ درد و ماتم نشکست
تا مرز جنون رسیدم و رد نشدم
صد بار دلم شکست و بغضم نشکست
داده ام پیشتر از من خبرم را ببرند
دل افتاده به خون جگرم را ببرند
خواستم مضحکه ی شهر شود این همه حرف
حرفهایی که قرار است سرم را ببرند
دگرم زخم نزن داس تو را می دانم
قسم حضرت عباس تو را می دانم
دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان لیلا جان
دگر از چشم من افتاد جهان لیلا جان
جابر نوری ((ساری))
سلام خدمت تمامی دوستان و دشمنان.قصد داشتم از
خیلی چیزها بنویسم.از بهاء الدین خرمشاهی که نامه
منزوی رو در اختیار اون نشریه چرند قرار داده و اونها هم
چاپش کردند تا به همه ثابت بشه که خرمشاهی چقدر
پست و کثیفه ، از اینکه جو ادبیات کرج چقدر آلودست و
چه راحت تو رو اسیر حاشیه می کنند ، از اینکه .... .ولی حتی حال و حوصله نوشتن
همین چند خط رو هم ندارم.شاید در مورد نامه منزوی
به خرمشاهی در پست بعد لینک امضاء یه طومار علیه
خرمشاهی رو گذاشتم.باید با چند نفر صحبت کنم ببینیم
چی کار میشه کرد؟اما فعلا اومدم که فقط بگم تولدم
مبارک.همینطور تولد روناک عزیز .نمی دونم چرا اولین
برف زمستون دقیقا روز تولد من میاد که دیوونه ی برف
هستم.کتاب جدید گابریل گارسیا مارکز به نام خاظرات روسپیان سودا زده ی من رو از لینک زیر دانلود کنید.به تمامی دوستان پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.
تقدیم به اصفهانی ترین غزل
ای اصفهان چشم تو نصف جهانم
ای طاق ابروهای تو رنگین کمانم
می آیی از رویای شیرین غزلها
پر می شود از بوسه های تو دهانم
آغوش خود را نذر تنهایی من کن
زیباترینم ، بهترینم ، مهربانم
شوق و جنون خنده ات یا خواب مستی؟
هم این چنینم بی گمان ، هم آن چنانم
هر چند پابند زمینم با تو اما
پر می کشم تا انتهای آسمانم
گفتی که باید گم شوم در بی نشانی
شرطت اگر این است پس من جاودانم
در عشق تو گم می شود اندوه فردا
تو این چنین می خواهی و من هم بر آنم
هر چند با من عاشقانه تا نکردند
هر چند بغض کهنه ام را وا نکردند
با این دل دیوانه اما چشمهایت
چون و چرا و شاید و اما نکردند
پاییز از عطر تو سرشار است آری
این برگها پاییز را زیبا نکردند
این ابر ها این ابرهای بی ترحم
فکری برای غربت گلها نکرند
حتی تمام بغضهای ناگهانم
من را درون چشمهایت جا نکردند
دیوانه وار از چشمهایت می سرودم
از چشمهایی که مرا پیدا نکردند
وقتی که رفتی از جدایی ها نوشتم
بغض مرا این شعر ها هم وا نکردند
از دفتر شعرم شبانه کوچ کردند
رحمی به حال شاعر تنها نکردند
زندگی بر گردن افتادست یاران چاره چیست؟
چند روزی هر چه بادا باد باید زیستن
بیدل
تقدیم به روح بزرگ قیصر امین پور :
برایم قحطی نان را قسم خورد
سکوت این خیابان را قسم خورد
و تا فهمید او که شاعرم من:
غروب هفت آبان را قسم خورد
من حاصل یک غمم که تکثیر شدم
از بودن در کنار تو ، سیر شدم
آنقدر نمک به زخم من پاشیدی
تا اینکه سر انجام نمک گیر شدم
در سینه ی من آتشی افروخته ای
بر هستی من چشم طمع دوخته ای
انگار که من دشمن خونی تو ام
ای عشق چرا چنین پدر سوخته ای؟
عاشق شده ام به تاب و تب افتادم
از روشنی روز به شب افتادم
آنقدر پی ات دویده ام من ، حتی
از سایه ی خود نیز عقب افتادم
هر چند به نام عشق عاشق شده ام
در دامن دشت تو شقایق شده ام
برگرد و ببین که بی حضورت امشب
من تشنه به خون این دقایق شده ام
قیصر امین پور درگذشت






از همه کسانی که سر زدند ولی فرصت نشد که بهشون سر بزنم معذرت
میخوام.یه مدته سرم شلوغه و اصلا آنلاین نمیشم.خیلی دلم گرفته.تنهایی
برای من مثل سم میمونه.ای کاش هیچ وقت شب نمیشد. شاعر شبها
دیدنی نیست.شبها شاعر بد میشه.بهونه میگیره.دلتنگ میشه.گریه میکنه
و ....شاعر رو باید وقتی به ناهار یا شام یا قهوه خونه دعوت کردی
ببینی.وقتی میخوای کرایه ماشینش رو حساب کنی.وقتی که کتاباش رو
که از جونش بیشتر دوستداره میاره بفروشه و تو هم بهش لطف میکنی و
چند تا کتاب ازش میخری تا خیالش بابت انجمن رفتن دو سه روز آیندش
و کرایه ماشینش راحت بشه.بله این جور جاهاست که میشه لبخند رو
روی صورت شاعر دید.من آدم خوشبختی هستم.چون آرزوهام خیلی
کوچیکه.تقریبا هیچ.چارلی چاپلین میگه فاصله بین دو تا بدبختی همون
خوشبختیه.
شاعری که میخوام در این پست معرفی کنم دوست عزیز و همشهری گلم
سعید محمدی دوست داشتنیه.البته دوست داشتنی ادامه فامیلیش نیست.بلکه
صفت سعیده .به نظر من در بین غزل سراهای جوان کشور سعید محمدی
در ردیف پنج نفر اول قرار داره.سعید در سال79 مجموعه غزلی با
عنوان روزهای نیامده رو چاپ کرد و تا یکی دو ماه آینده هم مجموعه ی
غزل ( و غم شروع قشنگی برای یک شعر است) رو روانه بازار میکنه.
یک غزل و چند تا رباعی از خودم و سه تا غزل از سعید محمدی.
حالا که میخواهد غمت پایان بگیرد
در من دوباره حس مردن جان بگیرد
فرقی ندارد مرگ یا بودن مهم نیست
بر من زمانه سخت یا آسان بگیرد
اصلا به من چه عاشقی وقتی که تقدیر
می خواهد از حتی خودش تاوان بگیرد
بغضی نشسته در گلویم سرد و آرام
شاید که در تنهایی ام باران بگیرد
یا اینکه تب کرده تنم می خواهد امشب
حال و هوای ظهر تابستان بگیرد
این مرد افسرده که در شعرش کفن شد
می خواست با عشقت سرو سامان بگیرد
برای کیوان براهنگ عزیز:
این آیینه ی شکسته دلتنگ نشد
یک لحظه اسیر وحشت سنگ نشد
جز او به که من غم دلم را گفتم؟
هر بی سرو پایی که براهنگ نشد
این کوچه چقدر عطر مریم دارد
افسوس که بودن تو را کم دارد
بهتر که نگاه میکنم این کوچه
یک راه میان بر به جهنم دارد
تا چشم مسلمان تو کافر بشود_
این قوم پر از یقین و باور بشود
ای بغض فرو خفته ی در سینه ی من
آنقدر ببار تا زمین تر بشورد
عاشق شده از خواب و خوراک افتاده
مستی است که از شاخه ی تاک افتاده
انگور ترک خورده پاییزی بود
از خوشه جدا شده به خاک افتاده
حالا که به این روز سیاه افتادم
عاش شدم و دوباره راه افتادم
گفتم که مگر عشق نجاتم بدهد
از چاله در آمدم به چاه افتادم
سه غزل از سعید محمدی
روح من باز به خاطر آورد, روز بارانی تدفینم را
آتشی شد که به جانم افتاد,آتشی که همه دینم را........
پای گلدان ترک خورده گور, روح سر گشته ی من می چرخید
باد می مد و با خود میبرد,یرگهای گل نسرینم را
هر که از عشق و رفاقت دم زد,آمد از پشت به من خنجر زد
بعد از این تف به رفاقت شاعر, دوست دارم دل بد بینم را
دوست دارم شب تنهایی را زیر باران غزل رقیصیدن
دوست دارم پس از این در شبها ناله های دل غمگینم را
کاش میشد که کمی قبل از مرگ, بت تراشان سر کوچه ی عشق
نذر دستان شما میکردم تیغه ی تیز تبرزینم را
دسته ی خاک سپاران رفتند نعش گلها به سر گورم ماند
شب تاریکم و خورشیدی نیست بی تو دنیای پس اینم را
نفهمیدمت آنچنانی که بودی
تو را در تن خود چو جانی که بودی
منم آن زمینی که سر گیجه دارد
ولی تو همان آسمانی که بودی
منم چهره در پشت چهره ولی تو
همانی همانی همانی که بودی
خداحافظ ای بعد از این دشمن من
خداحافظ ای مهربانی که بودی
مثل ديوار فرو ريخته بي سامانم
مثل گلدان لب تاقچه بي بارانم
شاعرم شعله ور از آتش خورشيدي غم
در شب تيره ي خود آينه مي گردانم
ني خاموش فراموش شده ! مي داني
سينه ي سوخته ي مردم اين سامانم
سينه ي سوخته ي مردم اين سامان ... نه!
ابري از آه بر افروخته ي افغانم
ابري از آه بر افروخته ي افغان ... نه
پاره ي پيكر مثله شده ي ايرانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
به غم انگيز ترين بغض غزل مي مانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
دود برخاسته از سوخته ي ايمانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
شكل تنهايي يك شاعر سرگردانم