تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
اگر باید بیایم  ، تا حسن آباد راهی نیست

غم نان را بگو باید چگونه وا کنم از سر؟



امروز فقط به این خاطر آپ کردم که بگم خیلی از دوستان من که  جل.ی روم قربون صدقم میرن و دم از رفاقت میزنند چیزی جز یه مشت مجیز گو نیستند.سری به این وبلاگ بزنید:

http://noaeeni.blogfa.com


البته بیشتر به یه  خرابه شبیه هست تا وبلاگ.کسانی که این انجمن رو در کرج راه انداختند هدفی جز تبلیغ خودشون و اندیشه های پوچشون نداشتند.اوایل همه داغ بودند و حتی از قم مهمون میاوردند و همایش میزاشتند.کم کم شعر های خودشون هم براشون تکراری شد.با هر شعر عاشقانه ای در انجمن مخالفت میکردند و اعتقاد داشتند که ما با عاشقانه پدر مادر دار موافقیم.حالا بماند که این نوع عاشقانه هم فقط جنینی خفه در شکم مادر این جور افراده که قراره در آینده ای نزدیک به دنیا بیاد و ادبیات ما رو از دست عاشقانه های حسین منزوی وامثال او نجات بده.من یکی دوبار در حضور همه اعضای این انجمن اعلام کردم که با این روندی که شما در شعرخوانی ها پیش گرفتید دیر یا زود فقط خودتون چند نفر باید بشینید برای هم شعر بخونید.کار به جایی رسید که خود رحمان نوازنی هم از دست این بچه ها خسته شد و مخفیانه انجمن دیگری با همین سیاست در روزهای پنجشنبه ایجاد کرد.کم کم انجمن یکشنبه ها شاهد شعر خوانی برای صندلی های قرمز خالی سالن امیرکبیر شد و همین عده ی قلیلی هم که تا اون روز دور هم جمع می شدند و برای هم دست میزدند پاشونو به انجمن نزاشتند و ترجیح دادند وقت خودشون رو با 5 شنبه های ایرانسل و چیزی که توی این یک سال از انجمن و جنس موئنث اون به دست آوردند پر کنند.خیلی راحت انتخابات هیئت مدیره رو بهانه کردند و انجمن رو تعطیل کردند.یک اعلامیه هم در وبلاگشون گذاشتند تا خیال خودشون رو بابت دین به ادبیات (( البته اگر بشه این عده رو جزئی هر چند نا چیز از ادبیات حساب کرد چون بر خلاف ادعای خودشون موفق به هیچ گونه موج آفرینی در فضای شعر امروز نشدند و شعر هایی که یک شاعر با اندیشه های مذهبی میگه رو به حساب انجمن خودشون گزاشتند ))  را حت کرده باشند.حالا از بهمن ماه هم این وبلاگ دست نخورده.بنده فقط به عنوان یک منتقد چند خط در قسمت نظارت آخرین پست اونا نوشتم.ناگهان با هجوم افرادی تحت اسامی من ، یک دوست ، یک آشنا و .... مواجه شدم.حرف من با این عده اینه که من سر حرفهایی که اونجا و توی وب خودم نوشتم هستم.تمام حرفهای شما رو هم قبول دارم.فقط خواهش میکنم اسم واقعیه خودتون رو بنویسید تا من بتونم درست و حسابی جوابتون رو بدم.کسانی که با من در کرج و یا شهرهای دیگه برخورد داشتند و حتی نزدیک ترین دوستانم میدونند که خیلی کم فحش میدم.منطق من منطق فحاشی نیست.کسانی که خودشون رو پشت اسامی مستعار پنهان میکنند و حتی از ابراز هویت خودشون میترسند چیزی نیستند جز یه مشت افرادی که در طول این مدت از من و دوستان من عقده به دل گرفتند.شاید اگر من هم مدتی بیشتر به این انجمن میرفتم همون برخوردی رو با من میکردند که به محمد رضا حاج رستم بگلو.به هر حال فقط خواستم شما به عنوان افرادی بی طرف (( که امیدوارم همینطور باشه )) به نظرات این وب معلوم الحال سر بزنید و ببینید در نظر اولی که من دادم کوچکترین فحاشی نسبت به کسی دیده میشه که اونطوری بهم حمله کردن.باز هم میگم از این ناراحت نیستم که بهم فحش داده شده.اصلا این افراد کاملا حق دارند و هر چیزی که می نویسند درسته.فقط ازشون خواهش میکنم که اسم خودشون و آدرس وبشون رو بنویسند.


تا چند روز دیگه با چند غزل جدید به روز میکنم. فردا سالگرد حسن منزوی هستش.مطلبی به همین بهانه که یک سال پیش نوشته شد


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط محمد قره باغی  | 

در هفته گذشته قاضی سعید مرتضوی دستور اعدام 16 نفر را تحت عنوان اراذل و اوباش صادر کرد و اعدام آنان انجام شد. وی گفت که بزودی حکم اعدام 17 نفر دیگر از اراذل و اوباش اجرا می شود. این اعدام ها که همزمان با موجی از خشونت علیه دانشجویان و زنان صورت می گیرد، تندترین موج خشونتی است که در پانزده سال گذشته اتفاق افتاده است. قاضی مرتضوی دو روز پس از این اعدام ها در برنامه جنجالی کوله پشتی که با مجری گری فرزاد حسنی صورت می گیرد و در هفته گذشته یکی از جنجالی ترین بخش های این برنامه با شرکت سردار رادان فرمانده پلیس تهران از شبکه سوم صدا و سیما پخش شد، ظاهر شد. وی در پاسخ این سووال فرزاد حسنی که پرسیده بود، شما از من ده سال بزرگتر هستید، پس چرا این همه از من جلوتر هستید، گفت: بخاطر تقواح!

سعید مرتضوی کیست؟                    

سعید مرتضوی در یک خانواده معمولی در سال 1346 در شهرستان میبد به دنیا آمد. تحصیلاتش را در همانجا آغاز کرد و در سالهای پس از جنگ به بسیج پیوست. پس از چندی به عنوان سهمیه بسیج به دانشگاه آزاد اسلامی واحد تفت راه یافت و از همان جا در سال 1365 کارش را در قوه قضائیه آغاز کرد. پس از چندی به شهربابک رفت و به عنوان دادیار در این شهر مشغول به کار شد و به سرعت به عنوان مسوول واحد اجرای احکام منصوب شد. خودش گفته است که در سن نوزده سالگی دادیار شد و پس از نه ماه در سن بیست سالگی به مقام ریاست دادگاه حقوقی دو مستقل رسید. او پنج سال رئیس دادگستری این شهر در استان کرمان بود. در همین دوران یک پرونده قضايي برای او تشکیل شد، پرونده ای که مدتها در دادگاه انتظامی قضات او را گرفتار کرد، همین موضوع باعث شد قاضی جوان که در حال تحصیل بود، به تهران بیاید و برای حل مشکل خود با کمک آیت الله زاده شیخ محمد یزدی مشکل خود را برای مدتی به تعویق بیندازد. در همین دوره مرتضوی توسط معاونت سیاسی قوه قضائیه به کار گرفته شد. آن روزها زمانی بود که اسدالله بادامچیان و همفکران موتلفه ای او معاونت سیاسی قوه قضائیه را در اختیار داشتند.

تجارت و قضاوت

اگرچه حضور اسدالله بادامچیان در معاونت سیاسی قوه قضائیه در دوران ریاست شیخ محمد یزدی باعث شد تا موتلفه از موضوعی به نام زندان به عنوان یک تجارت پرسود، استفاده کند، اما این نخستین حضور موتلفه در قوه قضائیه نبود. همگان بخاطر دارند که اسدالله لاجوردی عضو مهم موتلفه از 1360 به مدت یک دهه حکمران مطلق زندان اوین بود و سرنوشت زندانیان را نه فقط به عنوان رئیس زندان بلکه به عنوان مرد اول واقعی قوه قضائیه تعیین می کرد. وقتی اسدالله بادامچیان معاون سیاسی قوه قضائیه شد، تصمیم گرفت تا این سازمان قدیمی را بازسازی کند و بصورتی دلخواه درآورد. تصفیه گسترده ای صورت گرفت و بسیاری از قضات و دادیاران و مستشاران و سایر مقامات قوه قضائیه که از قبل از انقلاب در راهروهای پیچ در پیچ و خاک گرفته این قوه مشغول ادامه زندگی شغلی بودند، برکنار شدند و گروهی از قضات جوان که اکثرا سهمیه جنگی و بسیج بودند و اکثرا در سنین زیر سی سال بودند، به عنوان قاضی وارد دستگاه قضائی شدند.

قاضی سعید مرتضوی که تازه از شهرستان آمده بود، توسط آنان جذب شد و یاد گرفت که چگونه باید به عنوان فردی در خدمت نظام قضائی شخصیتی مذهبی از خود نشان دهد و با برخوردهای تند و بدون مماشات، به نام آورترین قاضی سالهای پس از انقلاب تبدیل شود. مرتضوی پس از ورود به تهران در سال 1373 رئیس شعبه 9 دادگاه عمومی تهران شد و مدتی بعد به شعبه 34 مجتمع قضایی ویژه کارکنان دولت منتقل شد. پس از آن قاضی مرتضوی به شعبه 1410 رفت، شعبه ای که نامش برای همه روزنامه نگاران شناخته شده است.

دادگاه مطبوعات

با آغاز جنبش اصلاحات، روزنامه های اصلاح طلب فعالیت شان را آغاز کردند، روزنامه جامعه بسرعت تبدیل به یکی از محبوب ترین روزنامه های تاریخ ایران شد و در تاریخ شش ماهه عمرش توانست پرتیراژترین روزنامه زمان خودش شود و بسیاری از آنچه را که در سالهای سکوت پس از 1360 ناگفته مانده بود، بگوید و تعریف خط قرمز را تغییر دهد. آن روزها قاضی مرتضوی که هنوز در حال تحصیل بود و گفته می شد در دوره فوق لیسانس حقوق درس می خواند و هنوز سی ساله نشده بود، رئیس شعبه 1410 یا دادگاه مطبوعات شد. مرتضوی برخورد با مطبوعات را آغاز کرد.

در آن روزها مهاجرانی وزیر ارشاد اسلامی شده بود و احمد بورقانی، معاون مطبوعاتی ارشاد بود. مرتضوی تلاش کرد روزنامه جامعه را تعطیل کند، اما چنین چیزی براحتی ممکن نبود. سالها بود که نه روزنامه ای تا این حد خط قرمزها را شکسته بود و نه روزنامه ای توقیف شده بود. بخصوص اینکه در آن روزها خاتمی در اوج محبوبیت خود بود و برخورد با روزنامه های اصلاح طلب به نوعی برخورد با خاتمی و اصلاحات و مردم تلقی می شد. سعید مرتضوی نخست تلاش کرد تا از طریق فشار آوردن به معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد کاری کند که آنان خودشان روزنامه را تعطیل کنند، اما احمد بورقانی در دیداری که تقریبا حکم بازجویی او را داشت با تندی با قاضی جوانی که لهجه یزدی غلیظ داشت، برخورد کرد. مرتضوی حکم توقیف موقت روزنامه جامعه را داد. احمد بورقانی نیز به همین دلیل استعفا داد و همراه با عیسی سحرخیز که در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد کار می کرد، از این وزارتخانه بیرون آمدند.

اما توقف تيم جامعه یک روز بیشتر طول نکشید، روزنامه « توس» بلافاصله و پس از یک روز به جای آن منتشر شد. هشت روز بعد مرتضوی به استناد قانونی که فقط می توانست توسط صاحب امتیاز روزنامه جامعه مورد استناد قرار بگیرد، انتشار توس را به دلیل شباهت به روزنامه جامعه و در حقیقت زیرپا گذاشتن حق امتیاز روزنامه جامعه توقیف کرد. همین باعث شد که روزنامه توس کلیه شباهت هایش را تغییر دهد و اسامی همه ستون های روزنامه و همچنین فرم گرافیکی آن عوض بشود. روزنامه توس تقریبا بطور دائمی زیر فشار دادگاه مطبوعات قرار داشت. مرتضوی جوادی حصار صاحب امتیاز توس را احضار کرد و او را وادار کرد تا علیه شمس الواعظین سردبیر خودش شکایت کند. کاری که بعدها بارها با تحت فشار گذاشتن اشخاصی که صاحب امتیاز روزنامه ها بودند، انجام داد.

در هر حال روزنامه توس پس از 44 شماره، رهبر انقلاب را عصبانی کرد. آیت الله خامنه ای در یک دیدار رسمی با گروهی از مردم گفته بود: «اگر با انگشتم اشاره کنم مردم همه شماها را سرجای خودشان می نشاندند.» البته این مردم نبودند که پیام رهبر انقلاب را اجرا کردند، این قاضی مقدس در دادگاه انقلاب و قاضی مرتضوی بودند که اشاره انگشت آیت الله خامنه ای را دیدند. دادگاه انقلاب یک روز بعد از این سخنرانی شمس الواعظین(سردبیر)، جوادی حصار( صاحب امتیاز)، ابراهیم نبوی( طنزنویس) و حمیدرضا جلایی پور( مدیر مسوول) توس را دستگیر کرد. محسن سازگارا، مدیر اجرایی توس که در سفر خارجی بود، در حال بیماری به ایران برگشت و در بیمارستان تحت بازداشت قرار گرفت.

120 نشریه در هشت سال

این آمار هرگز در تاریخ تکرار نشده است. یک قاضی 120 نشریه مختلف را در طول هشت سال توقیف کرد. پس از آزادی پنج نفر از گردانندگان روزنامه های جامعه و توس که همزمان با انتخابات مجلس خبرگان صورت گرفت، بسیاری از نیروهای سیاسی و فرهنگی تازه به این موضوع علاقمند شدند. در طول زمانی کمتر از یک سال تعداد روزنامه های معتبر و پرفروش و مستقل از ده روزنامه هم بیشتر شد و تیراژ کل روزنامه ها به بالاتر از دومیلیون روزنامه رسید. سعید مرتضوی در آن روزها هم درس می خواند و هم تلاش می کرد از هر قانونی که هر زمانی و برای هر جرمی وضع شده است، استفاده کند تا جلوی مطبوعات را بگیرد.

قاضی مرتضوی از هر قانونی برای متوقف کردن مطبوعات استفاده می کرد. او یک روزنامه را به استناد یک ماده قانونی مصوب 1339 در مورد حمل اشیاء خطرناک توقیف کرد. روزنامه سلام را به استناد انتشار اسناد محرمانه توقیف کرد. نشریه ای دیگر را به استناد شکایت مدیرمسوول خود روزنامه توقیف کرد.

بسیاری از روزنامه ها از مرتضوی به دادگاه انتظامی قضات شکایت کردند، این دادگاه در بیش از چهل مورد مرتضوی را مقصر شناخت، اما معمولا کسی که برکنار می شد قاضی دادگاه انتظامی قضات بود، نه قاضی مرتضوی.

ویرانه ای برای مطبوعات

سرانجام دوران شیخ محمد یزدی که خود به عنوان رئیس قوه قضائیه رودرروی مطبوعات اصلاح طلب قرار گرفته بود، تمام شد و آیت الله خامنه ای سید محمود شاهرودی را که چند سالی بود تابعیت عراقی اش را لغو کرده و تبعه ایران شده بود و مورد توجه رهبر نظام بود، به عنوان رئیس قوه قضائیه منصوب کرد. با این انتصاب مطبوعاتی ها نفس راحتی کشیدند، اما موضوع به این سادگی نبود. شاهرودی پس از ورود به قوه قضائیه آنجا را « ویرانه» ای خواند که باید اصلاح شود و در اولین گام و بسرعت اسدالله بادامچیان، مشاور سياسي و برخي ديگر موتلفه اي ها و رازینی دادستان را از قوه قضائیه بیرون کرد. او از همان ابتدا تصمیم داشت که مرتضوی را نیز به دلیل تخلف های بی شمارش برکنار کند، اما در ملاقات با رهبری با مخالفت وی مواجه شد. آیت الله خامنه ای گفته بود: « یک قاضی قاطع و خوب داریم، او را هم می خواهید برکنار کنید.» چنین شد که مرتضوی همچون خاری در چشم رئیس قوه قضائیه ماند و او نیز بتدریج به این مشکل در چشمانش عادت کرد.

قتل عام مطبوعات

وقتی مطبوعات پش سر فهرست اصلاح طلبان ایستادند، مجلس ششم با حمایت مطبوعات به دست اصلاح طلبان افتاد. تندروی های مطبوعات در برخورد با هاشمی رفسنجانی حمایت کارگزاران را از اصلاح طلبان گرفت. سعید حجاریان چند روز پس از پیروزی اصلاح طلبان توسط سعید عسگر از حزب اللهی های تندرو ترور شد و چند روز بعد از آن بهانه کنفرانس برلین باعث شد تا تلخ ترین روز مطبوعات ایران و پرکار ترین روز قاضی مرتضوی در روز چهارم و پنجم اردیبهشت سال 1379 اتفاق بیافتد. مرتضوی 18 نشريه را در این دو روز توقیف کرد و با شدت و قدرت در مقابل هر نوع مقاومتی در مطبوعات ایستاد. تا پایان سال 1379 او حکم توقیف موقت یا لغو امتیاز 32 نشریه را صادر کرد. این روند تا پایان هشت سال دولت خاتمی برقرار بود. مرتضوی از بهار 79 تا تابستان تقریبا همه مدیران و نویسندگان مهم مطبوعات کشور را بازداشت و زندانی کرد و دوره طلایی مطبوعات اصلاح طلب را نابود کرد.

قتل زهرا کاظمی

یکی از مهم ترین پرونده های قاضی مرتضوی که همیشه او را در موقعیت یک متهم به قتل قرار داده است، قتل زهرا کاظمی، عکاس ایرانی کانادایی بود که در تیرماه سال 1382 پس از یک دستگیری در حین عکاسی، توسط مرتضوی بازجویی شد و در حین بازجویی با ضربه مغزی کشته شد. محسن آرمين، نماینده مجلس ششم و عضو کمیسیون تحقیق این قتل، ماجرای دستگيری و بازجويی از خانم کاظمی را چنین بيان کرد: «زهرا کاظمی، خبرنگار تبعه کانادا، روز دوم تير در مقابل زندان اوين و هنگامی كه مشغول گرفتن عكس از تجمع خانواده‌ های بازداشت شدگان بود با ضرب و شتم دستگير می‌شود. قاضی مرتضوی به جای رعايت حريم خبرنگاری، توجه به آبرو و حيثيت كشور و بهانه ندادن به مخالفان نظام و برخورد با ماموران متخلف كه اين خبرنگار را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند حكم بازداشت وی را صادر می‌كند. پس از دو روز بازجويی به دليل نامعلومی وی را به نيروی انتظامی تحويل می‌دهند. زهرا كاظمی به بازجويان نيروی انتظامی می‌گويد كه به هنگام بازجويی در دادستانی به‌ويژه از ناحيه‌ سر مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. بعد از ظهر همان روز وی به دستور مرتضوی به دادستانی اوين عودت داده می‌شود و پس از چند ساعت قاضی مرتضوی از وزارت اطلاعات می‌خواهد او را تحويل بگيرد. به گفته مقامات وزارت اطلاعات، اين وزارت اعلام می‌كند بازداشت وی ضرورتی ندارد… اما قاضی مرتضوی نمی‌پذيرد و وزارت را ملزم به تحويل گرفتن وی می‌كند. زهرا كاظمی به هنگام بازجويی ابراز ناراحتی می‌كند. پنجم تيرماه ساعت 12 شب وی را به بيمارستان منتقل می‌كنند و ساعت 6 صبح روز ششم، حالش وخيم شده، به علت خونريزی مغزی به كما می‌رود و دچار مرگ مغزی می‌شود. علت خونريزی ضربه مغزی و شكستگی جمجمه تشخيص داده می‌شود. وقتی خانواده متهم به زندان مراجعه می‌كنند ديگر از ادعای جاسوسی وی خبری نيست. تنها چيزی كه می‌شنوند اين است كه برويد وی را از بيمارستان ببريد.»

به گفته محسن آرمين: «زهرا كاظمی تا روز 19 تيرماه 1382 علی‌رغم مرگ مغزی زير دستگاه تنفس مصنوعی نگهداری مي‌شود و پس از اين تاريخ مرگ وی اعلام می شود. قاضی مرتضوی پس از درگذشت وی، خارج از حيطه‌ مسووليت و بدون اطلاع به وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، مديركل رسانه‌های خارجی اين وزارت را احضار می‌كند و از وی می‌خواهد طی مصاحبه‌ای فوت وی را به علت سكته مغزی اعلام كند. وی پس از مصاحبه‌ مديركل مذكور چند بار با خبرگزاری تماس می‌گيرد تا خبر مصاحبه را سريعا مخابره كنند. به گفته خانواده‌ زهرا كاظمی، دادستانی اصرار بر دفن سريع وی داشته است.»

مهدی کروبی رييس مجلس ششم گفت که بنا به گزارشی که از سوی هيات پيگيری به رييس جمهوری ارائه شده است، حتمی بودن ضربه مغزی خانم کاظمی تاييد می شود. فاطمه راکعی، نماينده مجلس ششم، نیز گفت که شخص قاضی مرتضوی طی تماسی با محمد حسين خوشوقت، معاون رسانه های خارجی وزارت ارشاد، وی را به دادستانی فرا خوانده و از او خواسته است نامه تايپ شده ای مبنی بر اينکه “علت مرگ زهرا کاظمی سکته مغزی بوده است” امضا کند. پس از انتشار این اطلاعات بود که ژان پیر پرن، نویسنده لوموند نوشت که زهرا کاظمی با ضربات کفش مرتضوی به قتل رسیده است.

سفر هاي ناموفق، نه کانادا و نه فرانسه

با پایان یافتن دوران طلایی مطبوعات، قاضی مرتضوی نیز از دانشگاه فارغ التحصیل شد و فوق لیسانس حقوق خودش را گرفت. او تصمیم گرفته بود تا مدتی از فضایی که در مورد او وجود داشت دور شود، به همین دلیل تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به کانادا برود. اما این موضوع با واکنش شدید ایرانیان در کانادا که او را به عنوان یکی از دشمنان حقوق بشر معرفی می کردند، روبرو شد. ایرانیانی که در کانادا قدرت اجتماعی و شغلی و علمی بالایی دارند، از دولت کانادا خواستند که مانع شود که مرتضوی برای تحصیل در این کشور پذیرفته شود. دانشگاههای کانادا نیز با پذیرش وی مخالفت کردند. چندی بعد او تصمیم گرفت تا تحصیلاتش را در فرانسه دنبال کند، اما در فرانسه نیز دولت و ایرانیان مقیم فرانسه واکنش شدیدی در این مورد نشان دادند، شاید اگر قاضی مرتضوی در همان زمان به کانادا رفته بود، بسیاری از آنچه برای او و برای روزنامه نگاران ایرانی و برای بسیاری از کسانی که به حکم او مجازات شدند، اتفاق نمی افتاد. مرتضوی نیز پس از برخورد با این درهای بسته به کارش از یک سو و تحصیلاتش از سوی دیگر ادامه داد. او که در حال به پایان رساندن دوره دکترایش است، از معدود دانشجویانی است که بارها در دادگاه استادانش را تهدید کرده و یا به زندان انداخته است. اما نکته مهم این است که با وجود اینکه مرتضوی برای تحصیل در دانشگاه از سوی دولت های کانادا و فرانسه پذیرفته نشد، اما وی به عنوان نماینده حقوق بشر ایران به اجلاس ژنو رفت و هیچ اتفاقی هم برای او نیفتاد.
پرونده وبلاگ نویسان، 1383

اگرچه آغازپرونده ای که بعدها نام وبلاگ نویسان را گرفت، توسط کمیته اماکن و با دستگیری نه نفر از نویسندگان و مدیران فنی چند وب سایت اینترنتی آغاز شد، اما مانند بسیاری از پرونده هایی که به رسانه ها مربوط می شد، معلوم شد که کل این پروژه توسط قاضی مرتضوی اداره می شد و پس از مدتی نیز مرتضوی خود عهده دار بازجویی ها و برگزاری دادگاههای وبلاگ نویسان شد. سینا مطلبی، حنیف مزروعی، امید معماریان، روزبه میر ابراهیمی، شهرام رفیع زاده، غلام تمیمی، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده مهم ترین کسانی بودند که در این پرونده به دادگاه کشیده شدند، قاضی مرتضوی از طریق تحت فشار قرار دادن این افراد که بیشتر با اتکاء به مسائل شخصی آنان صورت می گرفت، آنان را وادار کرد که در دادگاه و در مصاحبه های مطبوعاتی به جرایم خود اعتراف کنند. زندانی شدن این افراد باعث انعکاس شدید موضوع در وبلاگ ها و وب سایت های داخلی و خارجی شد. محمد علی ابطحی، مشاور سابق خاتمی با این وبلاگ نویسان ملاقات کرد و بعد از شنیدن مسائلی که برای آنان در زندان پیش آمده بود، ترتیب ملاقات آنان را با رئیس قوه قضائیه داد و پس از این ملاقات بود که شاهرودی دستور داد که « بروید و در خانه تان بنشینید و اگر کسی خواست شما را احضار کند، بگوئید رئیس قوه قضائیه گفته است که کسی حق بازداشت ما را ندارد.» بدین ترتیب برای نخستین بار قاضی مرتضوی از سوی مقامی بالاتر محدود شد و پرونده وبلاگ نویسان متوقف شد، اگرچه قاضی مرتضوی پس از این موضوع با پیگیری فیلترینگ سایت های اینترنتی بخش وسیعی از سایت های اینترنتی و وبلاگ ها را از امکان دیده شدن در ایران ممنوع کرد.

پس از خاتمی، و دوران احمدی نژاد

با روی کار آمدن احمدی نژاد، رمقی در مطبوعات نمانده بود. در حقیقت بسیاری از روزنامه نگاران از کشور خارج شدند، برخی از آنان روزنامه نگاری را رها کردند، برخی دیگر ترجیح دادند فقط روزنامه نگار باشند. مرتضوی که پس از توقیف مطبوعات دادستان تهران نیز شده بود، به موضوعات دیگری پرداخت. او اگرچه پشت صحنه تقریبا همه وقایع قضایی کشور مانند پرونده وبلاگ نویسان، پرونده سیامک پورزند و کمیته اماکن و پرونده انقلاب مخملی بود، ولی بندریج برای کاری دیگر، یعنی برخورد با مسائل اجتماعی پرداخت. او که در دو روز در سال 1379 و در سن 33 سالگی 18 نشریه را توقیف کرده بود، در سال روزهای پایانی تیرماه 1386 حکم اعدام 16 نفر را تحت عنوان اراذل و اوباش صادر کرد. قاضی مرتضوی در کنار نیروی انتظامی و اطلاعات قرار گرفته است تا در کلیه پرونده های قضائی با تندترین شکل سرکوب نیروهای اجتماعی را انجام دهد.

خلخالی، لاجوردی و مرتضوی

مرور بر گذشته قضائی کشور در دهه شصت نشان می دهد که تندروی های سه تفنگدار قوه قضائیه ایران در دهه پنجاه، شصت و هفتاد، یعنی خلخالی، لاجوردی و مرتضوی هر کدام دلیلی خاص خود را داشته است. خلخالی قاضی انقلاب بود و لاجوردی قاضی شرع، خلخالی بخاطر انقلاب تندروی می کرد و لاجوردی بخاطر تقیدات دینی اش چنین می کرد. اما آیا مرتضوی از جنس این دو قاضی پیشین است؟ برخي کسانی که مرتضوی را می شناسند و در مدتی طولانی در بازجویی ها و زندان با او بوده اند، شهادت مي دهند که مرتضوی نه اعتقادات دینی محکمي دارد و نه حتي احکام شرعي – در حد نماز و روزه - را به درستي رعايت مي کند. او جزو گروه جدید مردان جمهوری اسلامی است که دندانهای حکومت را شمرده اند، او می داند که جمهوری اسلامی به قاضیانی نیاز دارد که مخالفانش را متوقف کنند و می داند که اگر چنین رفتار کند، همیشه موفق خواهد بود.

مرتضوی در حال حاضر چهل سال دارد، دادستان عمومی و انقلاب تهران است و همسرش پزشکی است که در بیمارستانهای دولتی خدمت می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:59  توسط محمد قره باغی  | 

 

ميون سفره هفت سين امسال يه سين هم براي (سيد )خالي

بزاريد.خاتمي مي آيد تا ختمي بر زمستان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:15  توسط محمد قره باغی  | 

تو ماده ي آماده ي دوشيدني اما

كو شير دلي تا كه شراب از تو بدوشد

                                                                  حسين منزوي

هيچ خبري نيست و هر خبري هم اگر هست گفتني نيست.به قول حافظ:

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست

اين روزها كمي بيشتر در جلسات شعر و نقد حاضر ميشم.زندگيم جريان عهادي خودش رو پيدا كرده.عاشقي ميكنم ؛ زندگي ميكنم ؛ كار ميكنم و درس ميخونم..هنوز هم شبها دير ميخوابم.البته جنس بيداري ها فرق ميكنه.زياد سفر ميرم.چون فرصتيه براي مسافرت.از ترم آبنده بايد دوباره بشينم و بكوب بخونم.. و بيشتر از اون كار كنم.دوستانم خيلي محدود شدند.در حد دو سه نفر.هر وقت هم فرصتي دست بده به قهوه خونه پناه مييبرم تا پاي صحبت هاي درويشي شاعر مسلک بشينم

بحر تا سيلاب را صافي نسازد بحر نيست

هر كه ما را در جواني پير سازد پير ماست

                                                                صائب

دوباره مثل سالهاي دبيرستان شروع كردم به مطالعه كتابهاي غير درسي و غير شعري.اميدم به آينده روشنه.هيچ كسي مثل من نميتونه اراده كنه.فقط كافيه بخوام.

یک فتو وبلاگ جدید  هم راه انداختم که روزی سه یا چهار بار آپدیت میشه حتما سر بزنید .آدرسش اینه:

www.matillda.blogfa.com

استاد محمد ابراهيم لگزيان ماه گذشت يعني دي ماه بالاخره مجموعه غزلهاي خودش تحت عنوان دست خودم نبود رو راهي باز كرد.از همين جا دست استاد كه به گردن من حق پدري داره  رو مي بوسم و براش آرزوي موفقيت ميكنم.مطلبي كه در ادامه ميخونيد نقدي بر مجموعه دست خودم نبود هست كه آقاي عباس كرخي زحمت اون رو كشيدند.

برايم بعد از اين از واقعيت ها بگو شاعر

نمي خواند كسي اين روزها شعر خيالي را

 

محمدابراهيم لگزيان

نشرکاشمر

مشهد1387

قطع رقعي

96صفحه.

غزل هاي مجموعه  «دست خودم نيود»  دربيشترمواردسربلنداست زيراشاعرهيچ گاه نخواسته است دانسته هاي خودرا واردشعرهايش کندياآن هارابه رخ مخاطب بکشد،کاري که خيلي ها ازانجام

دادنش ابايي ندارند،شاعران جواني که به محض آشنايي مختصربااصول اوّليه ي شعري سعي مي کنندشاعري خودرا به اثبات برسانند ودراين راه ازشيوه هاي مختلفي سودمي برند:استفاده

ازواژه هاي قلنبه،تزريق مصنوعي دانسته هاي خود درشعر،شرکت پي درپي وبي رويه درهرهمايش وفراخوان شعري،موضع گيري هاي معني دار برابر پيش کسوت ها،مسلّح شدن به واژگان غربي درنقدو....بگذريم.

شاعراين مجموعه همواره به دنبال سادگي است،به خوبي دريافته است شعرهاي ناب،عموماساده وبي پيرايه ولي چندلايه اند.بيش از دودهه شاعري،به لگزيان آموخته است:شعراتّفاقي است که درزبان مي افتدوبراي ايجاداين اتّفاق نبايدآسمان رابه ريسمان بافت.

شعرهاي اين مجموعه رامي توان به چند دسته تقسيم کرد،هرچند دسته بندي وخط کشي هاي معمول را درشعر راهي نيست:

 

عاشقانه ها:اومثل خيلي ازهم دوره هايش قالب غزل را منحصربه مضامين عاشقانه وتغزّل هاي صرف نکرده است.ظرف غزل راميداني براي درون مايه هاي مختلفي قرارداده است

وازمجموع42غزل اين مجموعه فقط 8غزل عاشقانه است که درآن هاهم گاهي مسايل ديگري جزعشق نمودارمي شود؛مثلا درص17مي خوانيم :

 

رفتي وماهم کم کمک رفتيم ازياد

فريادازاين بي حاصلي فرياد!فرياد!

درزيرپاي عابران شهر له شد

سيبي که بعدازرفتنت ازشاخه افتاد

 

بيت دوم

 درعين تغزّل،اوضاع نامساعدپس ازمعشوق رابه تصويرکشيده است،شاعر،معشوق خودرا محرم اسراردانسته به کنايه مي گويد:توکه نبودي سيب(نمادعشق)له شدوحرمت عشق تازماني که توبودي حفظ مي شد،آيااين کنايه ي پرمعنايي نيست؟غزل هاي صص17-23-31-37-43-45-80و83عمدتا ازاين دسته اند.عاشقانه ي ص:37کتاب راباهم مرورمي کنيم: 

 

هزارچاک پياپي گرفته پيرهنت را

که بي حجاب ببينم ستاره هاي تنت را

توکيستي که شعاع بلندآينه حتّا

گرفته سخت درآغوش گرم خود،بدنت را

تو با سکوت نجيبي که بسته اي به لبانت

دريغ مي کني ازمن صلابت سخنت را

مباداين که دران شهربي نشان بشناسد

کسي به غيرهمين واژه هاي کهنه منت را

هلاغزاله ي وحشي نديده بودم وديدم

شب ازهراس شغالان مرده ،دل زدنت را

سروده ام غزلي نوکه عاشقانه ببينم

ميان اين همه فعل«نمي شود»، «شدنت» را

 

·اجتماعي:

تقريبا هم زمان بانهضت مشروطه شاعراني چون ميرزاده عشقي،فرخّي يزدي ،عارف قزويني و...غزليّاتي بادرون مايه هاي اجتماعي وسياسي سرودند،اين نوع غزل هرچندجسته وگريخته درادبيّات پيش ازمشروطه نيزنمودهايي دارد(*)درزمان مشروطه محمل بيان انديشه هاي شاعران آزادي خواه شد.امروزنيزشاعران زيادي دراين گستره قلم زده اند،دست خودم نبود،درصفحات25ـ33ـ41ـ53ـ55و67زبان گوياي جامعه ي خودشده است براي نمونه باهم چندبيت ازغزل ص41رامي خوانيم که شاعرخواسته دغدغه هاي خود رادر قالب«غزل ـ داستان» به تصويربکشد،اوبازبان کاملانمادين سياه بختي رابا«پيراهن سياه پسران»نمايش داده،نبودن طراوت وسرسبزي رابا«باغ،چشمه ي سوزن»تصويرکرده است  و«اعترافات ساده ي يک زن »ازديگرمؤلّفه هاي نمادين اين سه بيت مي تواندباشد:

 

کوچه ي دختران چشم آبي،پسران سياه پيراهن

بيوه زن هاي منتشردرباد،کودکان نشسته بر روزن

بوي باروت،کوچه ي بن بست...انفجاري مهيب در راه است

دست وپامي زندکسي  درباد،مي شودباغ،چشمه ي سوزن

مردبي آن که اعتراض کند،مرگ رامي پذيردوفردا

خبرتازه ي محل اين است؛اعترافات ساده ي يک زن... .

 

به نظرشمازن به چه چيزي،ساده وصادقانه اعتراف کرده؟...      

شاعرآگاه به عنوان ذهن شعورمندجامعه،مي خواهدآينه اي باشد براي تمامي صداها.

 

·غزل هاي ولايي:

هرچندشعرولايي شاعران اين روزگار،بيشتر بدهکارجشنواره هاي نبوي،علوي،فاطمي و...است،ازانصاف نبايدگذشت که درسال هاي اخي رفاخرترين مدايح ومراثي ادبيّات فارسي خلق  شده است.به جرئت مي توان ادّعاکرد درهيچ دوره ي تاريخي به اندازه ي روزگارماشعرولايي خوش ندرخشيده است(**)دست خودم نبود 8 غزل بامضامين ولايي دارد(يک پنجم حجم کتاب وشاعرخمس اشعارش راپرداخته است!) بيشتراين غزل هادرجشنواره هاي معتبردرخشيده اند.

 (غزل هاي ص:35ـ39ـ61ـ67ـ71ـ75ـ77و93)        

برجستگي هاي برخي ازاين غزل هارا باهم مرورمي کنيم:        

            

دست دردست آسمان بايد،هم سفر با ستاره هاباشي

عشق ازدست مي رودوقتي که گرفتاردست وپاباشي

بايد امشب براي رفع عطش،چشمه چشمه به رقص برخيزي

دست ازهرچه هست برداري،چشم درچشم نينواباشي...

تابفهمي چه قدرشيرين است ازلب نيزه آب نوشيدن

بايد ازهرچه هست دل بکني،به لب تشنه مبتلاباشي

نوردرلحظه هاي توجاري است،چشم هايت پرازترانه....ولي

دست تقديرازتومي خواهدکربلا باشي وبلا باشي ص:61

 

*نيايش هاي شاعرانه ودرد دل باائمه(عليهم السلام):

به عنوان نمونه درغزلي که به پيامبراعظم(ص)تقديم شده،شاعرسراسرنيازاست ودست تمنّابه درگاه رسول آب وآينه  درازکرده است:

 

لحظه ها لحظه هاي معراج است،من درآتش رسوب خواهم کرد

شايداين بي نشانه راباخود،از زمانه به بي زمان ببري

لنگ لنگان دلم به دنبالت ،مي کشد نعش مرده ي خودرا

عاشقانه مراشبي باخود،دوست دارم کشان کشان ببري

شعرمن مي شود تمام ،ولي بايد اين قصّه راکه مي خواني

دل شادي بياوري باخود،يک دل خون چکان چکان ببري...  ص:67 

    

* طراوت انديشه: لگزيان دريافته است که شعربراي ائمه(عليهم السلام)گفتن باانديشه هاي دنيايي سازگارنيست،مضامين نخ نماوتکنيک هاي دست چندم رابايدرهاکرد، بدون پيشوندوپسوندبه سراغ چشمه هاي جان رفت:               

 

تقويم راورق بزن واستخاره کن

ازکربلاوخون ومحرّم خبربيار!...

دريابه تشنه کامي ماغبطه مي خورد

پايان قصّه است،شراب وشکربيار       ص:77

              

* پرهيز ازمظلوم نمايي هاي افراطي:

اين بحثي است که اميدوارم درآينده بتوانم درآستانه ي محرّم به آن اشاره اي بکنم.اجالتااين که لگزيان ديدحماسي خودرانسبت به عاشورا و ديگرمعصومان بسيارحساب شده درشعرش دميده است،به نظراو وخيل شاعران هم عقيده بااو،شکوه خاصّي در ائمه ونگاهشان نهفته است ونبايدمثلاحسين(ع)رادرگودي

قتلگاه،تشنگي  ،اسيري خاندان و...ـ که البتّه اندوهناک هم هست ـ خلاصه کرد:               

 

تصنيف کربلاي تودربادخواندني است

کافي است يادي ازتوکه ماراعلم کند         ص:36و..

 

آميزه اي ازمضامين:

بيشترغزل هاي شاعردراين مجموعه زيراين عنوان قرارمي

گيرند(صص:11ـ47ـ49ـ51ـ57ـ59ـ63ـ65ـ69ـ73ـ81ـ87ـ89و91)دراين گروه اوبه هرمسئله اي که به ذهنش رسيده اشاره کرده است،به عبارتي مخيّله اش راآزادگذارده تارهاتردراقيانوس شعرغورکند؛  مثلا،غزل صص65و66رابنگريد

 

وقتي خدانمي گذردازگناهمان

وقتي غروب مي چکدازسمت آسمان  (اعتراف به گناهان بابخشودني اهالي جامعه که شاعرهم جزءآن هاست وهرگزنخواسته تافته اي جدابافته باشد)      

وقتي که گيسوان تو دربادمي وزد

ياگريه شانه هاي تورامي دهدتکان (مضمون کاملاعاشقانه مي شود)         

بايدقبول کردکه دنيابراي من

فنجان قهوه اي است که افتاده ازدهان.... (اشاره بي اعتباري دنيادرنظرشاعر،وتشبيه کردن دنيا به فنجان قهوه اي که ازدهان افتاده)  

دنياپرازکمان وکمان گيرشد ولي

کوچک ترازهميشه ي خودشدجهان مان

اين گربه ي سياه مرارنج مي دهد

حالاکجاست نقشه ي ايران باستان؟

(در دو بيت پاياني به زيبايي ،گذشته ي فرهنگي خودش رافريادمي کند،مي گويد:امروزآرش وکمان هاي پيشرفته تراز زمان او وجود دارد،انسان هايي که درهياهوي صنعت وتکنولوژي مي توانند همچون آرش حماسه سازشونداما افسوس مي خورد که امروز«گربه ي سياه»ونقشه ي جغرافيايي ايران ـ که شبيه گربه است ـ ذهن شاعر را مي آزارد،اودنبال هويّت فرهنگي نيست ـ که هويّت فرهنگي مامشخّص است ـ اوازجغرافياي کوچک امروز نسبت به گذشته هم رنج نمي برد،رنج اوازگم شدن اصالت هاي فرهنگي است)مي بينيم که دريک غزل به مسايل گوناگوني اشاره مي کند.

 

 شاعرمجموعه ي ماخيلي ملايم وصميمي هنجارگريزي هاي زيبايي دارد:درغزل رضوي صص93ـ95به تغييرقافيه مي پردازد، تاهنجارگريزي سبکي بيافريند:                

 

چگونه نام بلندت غريب خواهدبود

غريب نه...که صميمي است آسمان باماه

شبيه شعرصميمانه،درد دل مي کرد

که دست قافيه شدازتمام اوکوتاه

دوشقّه شدغزل رقص خاک وخاکستر

يکي به ماه رسيد ويکي رسيدبه ما...

اگرسلام مرابي جواب بگذاري

قسم به قفل ضريحت نمي روم آقا!...

قبول کن که درآشوب شعرخواهدکرد

شفاعت همه راثامن الحجج فردا

وپاره پاره شد اين شعر مثل جامه تو

که سربلندترازمن نشست بردرگاه

اگرچه تلخ ولي وقت رفتن است آقا!

نشسته مادرپيرم هميشه چشم به راه

هنوزصندلي چرخ داراودرصحن

به شاعرانه ترين نوع عاشقي است گواه  

 

نکته ي قابل ذکراين که قافيه هاي انتخاب شده دردوقسمت اين غزل 18بيتي به گونه اي ازنظرآوايي شبيه هم هستند وظرافت انتخاب اين قافيه ،تغيير آهنگ وموسيقي کناري شعر راپذيرفتي ترکرده است.وزماني که دوباره به قافيه ي اولّيه ي شعربرمي گردد نيزآرام ومتين اين کار را انجام مي دهدبه گونه اي که شايد درخوانش اوّل متوجّه اين جابه جايي نشويم.

 

 قبلاگفتيم اوازبرخي تکنيک هاي نخ نماپرهيزکرده است؛مثلا،امروزاگردردفاترشعرسري بزنيم مي بينيم نوشتن پلکاني شعرها،استفاده ي بي رويه ازعلايم سجاوندي و...خيلي مدشده امااو به درستي ازاين هاگذشته است به عنوان نمونه بيت:

 

شعرمن مي شودتمام ولي بايداين قصّه راکه مي خواني

دل شادي بياوري باخود،يک دل خون چکان چکان ببري

 

رامي توانست به صورت شعرنقّاشي تصويرکندوبنويسد:...خون

                                               چكان                                                         چكان

                                                   ببري                                                                                                                                                                                                                                  

تاضمن القاي معني تصويرنقاشي شده ي چکيدن رانيز درذهن متبادرکند.برشمردن هنجارگريزي هاي زباني،وزني ،محتوايي وتصويري همچنين گفتن ازتوانايي هاي شاعري که به گردن شعرامروزنيشابورـ بي شک ـ حقّ بزرگي دارد،مجالي بيشترازاين مي

خواهد،گفتني هاي ديگر راپيرامون اين اثرزيبا به مجالي ديگر وامي نهيم وضمن تبريک به جامعه ي ادبي،ابياتي ازاين مجموعه راباهم مي خوانيم:              

 

بودنم درکنارگنبدتومثل اين است اين که باحسرت

برگ زردي بيايد ودرباغ روبه روي بهاربنشيند (غزل رضوي ص15)

   نگاه کردبه دريا شراب نازل شد

به سمت آينه چرخيد وماه کامل شد...

دوقطره اشک چکيد ازدوچشم آبي تو

دوقطره اشک...يکي عشق شديکي دل شد     (ص19)

آن قدرطرزنگاه تومطنطن شده بود

که زمين درشب معراج سترون شده بود

رقص شمشيرتوآن قدرتماشايي بود

که درآن معرکه جسمم همه گردن شده بود...  (ص31)

اين که ازشوق جنون مشک به دندان دارد

تشنه کامي است که هفتاد ودومهمان دارد

چشم برچشم خدا دوخته ومي داند

ابراين واقعه ي غم زده باران دارد... (غزل عاشورايي ص39)

بانوي بادهاي جهان!وقتي سرمي کشم به ساحت گيسويت

 حس مي کنم که آينه مي نوشد،آب از زلال چشمه ي ابرويت

 پلكي سکوت باديه رابشکن!من تشنه ام که تشنه ترين باشم حالامرابه همهمه مهمان کن ،بالحن دل فريب هياهويت...(ص43)  

 

وبرخي ازسادگي هاي شگفت انگيزپايان شعرها:     

باسفره هاي خالي تان خاممان کنيد

ماساده ايم زود نمک گيرمي شويم     (ص54)

بايد براي خويش گلي دست وپاکني

دخترچه قدرسرزده فهميده مي شود     (ص 60)

تمام عقربه هارابه هم بچسبانيد

که اين معامله باگردش زمان خوب است   (ص74)

دريابه تشنه کامي ماغبطه مي خورد

/پايان قصّه است شراب وشکربيار(ص78)

«طبيب عشق مسيحا دم است ومشفق»نيست

رسيدبرسربالينت وجوابت کرد          (ص92)

 

 

پي نوشت ها

* مثلاغزل:«روزهجران وشب فرقت يارآخرشد

* زدم اين فال وگذشت اختروکارآخرشد» رابرخي ناظر بر

روي کارآمدن شاه شيخ ابواسحاق ـ ازممدوحان حافظ ـ وتمام شدن ظلم وستم اميرپيرحسين دانسته اند.

**نگاهي به جنگ هاي منتشرشده ازطرف دبيرخانه ي اين همايش هابه راحتي اين ادّعارا ثابت مي کند..

                                                 عباس كرخي دي ماه 1387    نيشابور 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:32  توسط محمد قره باغی  | 

 

ای دل من سر مزن بر سینه این سان ناشکیبا

 

لحظه ای دیوانه جان آرام بنشین خواهد آمد

                                                                 حسین منزوی

 

برای دخترم نگار .تولدت مبارک.و تولد من هم به یمن بودن نفسهات مبارک.

 

 

                                گرمای  نهفته ی تب هر آهی

                               پایانه ی خسته ی هزاران راهی   

                                 با آمدنت پشت زمستان لرزید

                                 تو نازترین شکوفه ی دیماهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:23  توسط محمد قره باغی  | 

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

مثل تاب بی تابی ، مثل رنگ بی رنگی

                                                                          حسین منزوی


هر کس محمدقره باغی رو دید سلام من رو هم بهش برسونه.

در مورد یکی از ارسالهای آخر مسئله ای پیش اومد که فقط می تونم بهش بخندم و با شونه هایی بالا انداخته بگم هه..جدی میگم.حتی الان هم که یادش می افتم می خندم.

برای تویی که تا ابد بهترینمی واین روزها کیلومتر ها بین ما فاصله افتاده.هر چند که هر شب با بوسه تو به خواب میرم.و صبح تو من رو بیدار می کنی.یه روز اسمت رو همینجا می نویسم تا .....

شاید برایت از جدایی ها نوشتم

از غربت و از شاید و اما نوشتم

یک شب نشستم دفترم را باز کردم

از مرد بی رویا و بی فردا نوشتم

از چشم تو می خواستم چیزی بگویم

اما نمی دانم چرا دریا نوشتم

دیروز را دلتنگ دیدار تو بودم

امروز را تنهاتر از تنها نوشتم

ابری شدم آبستن از باران اندوه

تنهاییم را گریه؟نه...حتی نوشتم----

---- باید بسوزی شاعر از دردی که داری

باید بفهمی مرگ را زیبا نوشتم

این روزها را بی تو از کابوس خواندم

این روزها را بی تو بی رویا نوشتم

پس ( بی تو )  را با ( تو ) هجا کردم در این شعر

(بی ) را فقط خواندم ولی ( با) را نوشتم

رفتی و من از بعد آن چیزی نگفتم

یا گریه کردم درد ها را ، یا نوشتم



                                                    یا عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:32  توسط محمد قره باغی  | 

 

نوشتن در باره قیصر امین پور آن هم در حالی که یک سال از آن هشتم آبان که تقریبا تمام تهران بغض کرده بود شاید کار ساده ای به نظر برسد.اما میترسم افسار قلم از دستم خارج شود و فریاد بزند که:( شاعر ، تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت)

روزهایی که پشت میزهای دبستان زمزمه می کردم : خوشا به حالت ای روستایی....  آن روزها در عالم کودکی فکرنمی کردم که روزی دست سرنوشت تابوت شاعر این شعر بر شانه های تکیده از اندوهم بگذارد و با چشمانی مبهوت و خیس ، همراه دلگرم کننده ترین اسطوره خاطرات شاعرانه ام مرا سرد خانه بهشت زهراکند.امسال آبان حس عجیبی دارم .انگار می ترسم شب هفتم آبان بخوابم. با صدای پیامک گوشی موبایل از خواب پریدم.ساعت رو نگاه می کنم پنج و نیم صبح.حمید سهرابی برام نوشته: این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر.... پایینتر عبارت قسمتی از متن موجود نمی باشد رو می خونم و با خودم میگم حتما چند تا شعر برام فرستاده.دوباره گوسفند ها رو به خط میکنم که بخوابم که ناگهان دوباره صدای زنگ گوشی.باز هم همان شعر قبل اما پایینتر نوشته قیصر امین پور در گذشت.توی دلم به حمید و شوخیهایی که از این دست میکنه می خندم.دوباره تصمیم به خواب دارم که دلم شور میزنه.به بیژن ارژن زنگ میزنم اما گوشی رو خاموش کرده.با دکتر مصطفی علیپور تماس می گیرم و موضوع رو مطرح میکنم.ناگهان سکوت و بعد گریه های مصطفی علیپور  که نشان از صحت خبر داره.تا غروب آن روز یادم نیست در چه حالی سپری شد.شب با مهدی شکری به سمت خانه قیصر امین پور راه می افتم .همه اومدند از سهیل محمودی تا کسینی که نمی شناسمشان.هر کسی یه گوشه ای گریه می کنه.عده ای شعر های قیصر را بلند می خوانند و ناگهان بغض ترک خورده شان می شکند و واژه ها تن به جاری باران اشک می دهند. صبح روز بعد با اتوبوس به خانه شاعران میریم.علیرضا افتخاری در جایگاه ایستاده و داره در مورد قیصر صحبت میکنه که ناگهان گریه به اون هم فرصت ادامه صحبت رو نمیده.خودم رو به جایگاه میرسونم.از اینجا بهتر میشه شاهد گریه های چند نسل بود.و ناگهان فریاد های لا اله الا الله جمعیت که  تندیس خاطره های روزهای قشنگ کودکی  و روزهای عاشقی رو به بالای سر می برند.دیگه کسی در محوطه نیست که زار زار گریه نکنهدیگر زانویم زنقی برای دویدن پی کجاوه فراق نداره..پاهام سست شده.گوشه ای می نشیم و اشک می ریزم.وقتی به خودم میام که هیچ کسی در محوطه خانه شاعران نیست .به راه می افتم که برم دانشگاه تهران اما متوجه میشم مراسم در حال اتمامه و بهتره برم بهشت زهرا.هر گوشه و نگاه میکنم قیصر ایستاده و با نگاه مهربان و نگران  می پرسه( اینا چرا اینطوری گریه میکردند؟کجا رفتند؟)چند تا از عکس های قیصر توی حوض آب افتاده و ماهی ها دور اونا می چرخند.یه عکس بزرگش رو هم وسط دو تا درخت زدند.تاج گلی نظرم رو جلب میکنه .روش کاغذی دیده میشه که نوشته از طرف قالیباف شهردار تهران.مطمئنا خیلی از شخصیت های دیگر هم تاج گل فرستادند  یا از این فرصت برای اینکه بیشتر توی چشم باشند استفاده کردند.تازه یادم می افته که صفار هرندی با چه لبخندی از کنارم رد شد.مثل گنگ خواب دیده شدم.دیگه ماشینی نیست که برم بهشت زهرا.با عده ای از افرادی که جا موندند یه وانت کرایه میکنیم و به سمت بهشت زهرا حرکت میکنیم تا سوژه شویم برای دوربین سرنشینان ماشینهای پشت سر.در طول مسیر سوژه  ماشین های پشت سر شده بودیم که از ما عکس می گرفتند.بهشت زهرا مثل همیشه آرومه.یعنی اینقدر بزرگ هست که حتی درگذشت قیصر هم نتونسته آرامش اهل خاک رو به هم بزنه.بعد از یک ساعت پرسیدن ادرس بالاخره جمعیت رو پیدا میکنم.قیصر رو به سرد خونه بردند.آشنا های زیادی رو می بینم و از طریق اونها می تونم خودم رو به کنار پیکر قیصر برسونم.جمعیت برای نماز آماده می شوند.بعداز نماز گریه ها بر سر جنازه شروع میشه .علیرضا قزوه رو می بینم که یک روزه خودش رو از هند رسونده تا با یار روزهای دور خدا حافظی کنه. با همهمه ای تازه که لحظه به لحظه اوج می گیره چشمها متوجه جمعیت متراکمی می شود که به رغم هجوم دقایقی قبل برای رساندن خود به تابوت حال با احترام برای  عبور کسی کوچه باز میکنند.پدر قیصر آرام و موقر پیش می آید. لحظاتی بر سر جنازه پسر می نشیند و بعد ضمن برخاستن از جمعیت میخواهد که لحظاتی اجازه بدهند تا خانواده قیصر نیز با او خدا حافظی کنند.همسر قیصر به همراه آیه دختر هفت سالش گریه کنان جلو می آیند.همسر قیصر اون رو قسم میده که آیه رو تنها نذاره.به آیه نگاه می کنم مطمئنم در عالم کودکی متوجه نیست چه اتفاقی افتاده و داره روی کول مادر بازی می کنه.و بعد جنازه برای تدفین به سمت قطعه هنرمندان حرکت میکنه.با دوربینم دنبال تابوت راه می افتم .اما گریه اجازه نمیده که از دریچه ویزور.دوربین ور به مهدی شفیعی می سپارم و خودم میرم ت ا شانه زیر تابوت بدهم.ناگهان جمعیت متوقف میشود.پدر امین راه رو بسته و اجازه  دفن نمیده و میگه باید قیصر در گتوند به خاک سپرده بشه.وقتی بزرگتر ها اصرار به تدفین در بهشت زهرا می کنند ناگهان پدر قیصر دستها رو به آسمون می بره و فریاد میزنه پس کجاند بچه هایی که با من اومده بودند.نمی دونم قیصر در این لحظات چه حالی داشت و به چی فکر میکرد.بعد از یک ربع بحث تصمیم بر این میشود که تابوت تا فردا در سردخانه باشه تا تصمیم قطعی در مورد محل دفن گرفته شود.آرام آرام به سمت سرد خانه راه می افتیم.دم در سردخانه چند سرباز تابوت رو از روی شانه های ما تحویل میگیرند و به جز دو نفر به بقیه اجازه ورود رو نمی دند.با چشمهای خیس به تابوتی که لحظه به لحظه دورتر میشود خیره میشوم و دوباره گریه و دوباره....زیر لب زمزمه می کنم:

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره التهاب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

 

امسال هم می ترسم تمام این کابوس تکرار بشه.به همین خاطر از خوابیدن میترسم.در مورد شخصیت قیصر باید کسانی که با وی نفس کشیدند بنویسند.اما سخن من در اینجا اینه که چه کسانی با پدر قیصر از دزفول به تهران اومده بودند و چرا نمی خواستند اجازه به تدفین در تهران بدهند؟این سوال وقتی جدی تر میشود که بدانیم در زمان حیات قیصر در ابتدای راه ورودی روستای گتوند تابلویی نصب شده بود که روی اون نوشته بود به زادگاه قیصر امین پور خوش آمدید.اما امروز همان تابلو هم دیده نمی شود.قرارشده بود که بر سر مقبره قیصر بنایی به نام قیصریه احداث شود و 50 میلیون تومان هم اعتبار اولیه به این امر اختصاص یافت.با اتکا بر بنای عظیمیکه ساخته خواهد شد پیکر قیصر در فاصله ای دور و تقریبا خارج از قبرستان روستای گتوند به خاک سپرده شد.اما دریغ از یک سنگ قبر بر خاک قیصر امین پوری که اگر نگوییم یکی از بهترین عاشقانه سرا های ما بود حد اقل باید گفت بهترین شاعر انقلاب و جنگ بود.تاثیر  قیصر امن پور بر رباعی بعد از انقلاب انکار ناشدنی هست.فعالیت امین پور در حوزه هنری و مجله کیهان بچه هاهم همینطور.و به عنوان مزد این همه زحمت امروز تنها  در گتوند انتظار قدمهای دوستانی رو میکشه که روزگاری پا به پای هم در خیابان گیشا و سایر خیابان های تهران قدم می زدند.همیشه بر این اعتقاد بو ده ام که مرگ یکی از مهمترین مراحل زندگی شاعری یک شاعره.همیشه مرگ یک شاعر مانند یک سکوی پرتاپ به اینکه بیشتر سر زبان ها باشه و بیشتر ازش صحبت شود کمک کرده است.اما دریغ و صد دریغ از اینکه وقتی یک سال پیش کسی ترافیک اطراف میدان تجریش رو دید و پرسید چه خبره راننده که جوان بود پاسخ داد میگن یه شاعر فوت کرده.و شاید نمیدانست که این شاعر کسی بوده که بارها شعر هاش رو زیر لب زمزمه کرده بدون اینکه بداند شعر برای کدام شاعره؟

فیلمهایی از تشییع پیکر قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 15:19  توسط محمد قره باغی  | 

همه چیز از نازکی پاره میشه و آدم از کلفتی

حضرت پدر


همیشه برام مهم بوده از کجا شروع کنم و به کجا تمومش کنم.توی تمام نوشته هام بیشتر از خود نوشته نحوه شروع و تمام کردنش هست که برام مهمه.اما امشب ساعت 3 هیچ حس و حالی برام نیست.اصلا هم اهمیت نمی دونم که چگونه شروع شد و چظور تموم شد.فقط میخوام بنویسم.همین و بس.پس شما هم فقط بخونید و به هیچی از این نوشته فکر نکنید.نمی دون از چی بگم.از عشق شاعرانه ای که دارم.از محرومیتی که خدا رو شکر نصف شد.از دوستانی که دلم براشون یه ذره شده.

نه دست و پا زند هنگام جان دادن ز بی تابی
که می رقصد ز شوق تیر او در خاک و خون بسمل

هاتف اصفهانی

این روزا خیلی خطرناک شدم.نه مثل تروریستی که از القاعده فرار کرده و ممکنه هر کسی رو بکشه.که ای کاش کسی پیدا بشه و این لطف رو در حق من بکنه.بلکه مثل کارمندی که از سیا یا گشتاپو یا موساد فرار کرده و نمی تونند پیداش بکنند.چون این روزها تقریبا هیچ کسی رو نمی بینم.منظورم از هیچ کس اون افراد خاصی بود که قبلا می دیدم.و گرنه هر روز کلی بز و بزغاله و میش می بینم.نمی دونم چه چیزی داره بهم فشار میاره که خیلی چیزها رو ننویسم.دیگه همه میدونند که من چقدر عصیانگر هستم.قویترین دوستیهام رو به خاطر خط قرمزهام کعه گاهی تا زیر پای خودم هم نزدیکم بوده به هم زدم.هر کسی هم در زندگی من یک بار میاد و یک بار میره.مثل فیلم پیشنهاد بی شرمانه:

کسی رو که دوست داری یه بار ولش کن.اگر برگشت تا همیشه برای توئه.و اگر برنگشت قسمتت نبوده.

اما برای من هیچ راهی برای برگشت نیست.برای هیچ کسی.به جز یک نفر که فکر کنم نصف کرج فهمیده باشند توی شعرهای من یک زن زانو زده و داره گریه می کنه.همئنی که تا ابد بهترینمه و تمام زندگیم برای اونه.به غیر از اون هیچ کسی حق برگشت از راهی که رفته نداره.خیلی دوست دارم آبروی بنده خدایی رو ببرم.تا دیگه از این چرت و پرتا برام ننویسه.اما فکر اینکه اون شخص چند سال رفیقم بوده و گاهی اوقات در جلسات شعر می بینمش فعلا منصرفم می کنه.شاید هم یه شب که دوباره سگ شدم اومدم و همه چیز رو نوشتم.

دست بردم که کشم تیر غمش را ار دل
تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم

نشاط شیرازی



من ترانه سرا نیستم.این  ترانه رو هم روی ملودی گفتم.مثل اینکه بازار بدی نداره ترانه .به قول دکتر رشید کاکاوند:

آی دختر همسایه ی دیوار به دیوار
دستت بده من یک دو سه بشمار
بپر اینور دیوار

.به هر حال آهنگ رو دانلود کنید و نظرتون رو در مورد شعر بهم بگید.این کار رو خالصانه و عاشقانه تقدیم میکنم به کسی که این روزها هر چی دارم از اون دارم.به حسن عزیز که عاشق موند ولی عشقش جلوی چشمش مثل آدم برفی آب شد و از دست رفت.آهنگ رو از لینک زیر دانلود کنید.

http://rapidshare.com/files/154978839/eshghe_barfi.mp3


پس از مرگم به نیشابور می آیی و می بینی
کنار قبر من گلبرگهای ارغوانی را

محسن شهمیری


استاد محمد ابراهیم لگزیان جدیدا وبلاگی با عنوان دست خودم نبود رو دایر کردند.الته این وبلاگ به اصرار شاعران نیشابور درست شد و در حال حاضر اون  رو یکی از دوستان عزیز اداره میکنند.تا چند روزه آینده پسوورد وبلاگ در اختیار بنده هم قرار خواهد گرفت و مرتب هر هفته آپ میشه.استاد هفته گذشته مجموعه غزلی با عنوان دست خودم نبود هم چاپ کردند که به دلیل رضایت نداشتن ایشان از چاپ کتاب برای تصحیح به چاپ خونه برگردانده شد.انشاالله به محض اینکه کتاب به صورتی که نظر موافق آقای لگزیان رو همراه داشته باشه راهی بازار شد در همین وبلاگ نحوه خرید پستی اون رو قرار خواهم داد.لینک وبلاگ آقای لگزیان در قسمت لینکدونی و در اینجا نیز قرار گرفت.در زیر غزلی از استاد رو با هم می خونیم.


تقدیر بود و گندم و سیب اما ، آدم به جرم وسوسه آدم شد

لختی درنگ کردم و فهمیدم بایک اشاره پشت زمین خم شد

آن روزها که ناب ترین سوغات ، بدنامی و تباهی و حسرت بود

در لحظه های شیطنت جبریل دیدم چگونه نوبت مریم شد

تا پیچ رودخانه ی آبادی ، دنبال رفع تشنگی ام رفتم

از بخت بد برای دلم آنجا آتشفشان اشک فراهم شد

هر چند جز من و تو کسی هرگز باور نکرد آیه ی چشمش را

تلفیقی از جنون و صداقت بود ، آن سایه ای که از سرمان کم شد

با این جهان خسته به سر بردن ، تکرار یک گناه قدیمی بود

در کوچه بوی قهر خدا پیچید ، یعنی بهشت نیز جهنم شد



برای این پست دو تا غزل در نظر گرفته بودم که میزارم برای پست بعدی.سه تا رباعی تهیه کرده بودم ولی نمیدونم دو تا ی دیگرشو کجا رفتند؟فقط همین یکی.این هم تقدیم شده به حسن آقا که بالاتر ازشون یاد کردم.

ای کاش به داد دل دریا برسی

یا اینکه به ماتمکده ما برسی

زیباتری از هر چه که گفتیم ، اما

ای عشق خدا کند به فردا برسی



یه غزل هم از هاتف اصفهانی:


 مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتم

چو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم

نبستم دل به مهر دیگران اما ز کوی تو

ز بس نامهربانی دیدم ای نامهربان رفتم

منم آن بلبل مهجور کز بیداد گلچینان

به دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم

منم آن قمری نالان که از بس سنگ بیدادم

زدند از هر طرف از باغت ای سرو روان رفتم

به امیدی جوانی صرف عشقت کردم و آخر

به پیری ناامید از کویت ای زیبا جوان رفتم

ندیدم زان گل بی‌خار جز مهر و وفا اما

ز باغ از جور گلچین و جفای باغبان رفتم

سخن کوته ز جور آسمان هاتف به ناکامی

ز یاران وطن دل کندم و از اصفهان رفتم


خواب بهترین کار زندگیه منه وقتی تو کنارم نیستی


با خیال یار در یک پیرهن خوابیده ام
بر ندارد سر ز بالین هر که بیدارم کند

صائب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 3:24  توسط محمد قره باغی  | 


رفتی و من از بعد آن چیزی نگفتم

یا گریه کردم درد ها را یا نوشتم

این روزها را بی تو از کابوس خواندم

این روزها را بی تو بی رویا نوشتم


1- این روزها اصلا انجمن نمی رم و حوصلش رو ندارم.چند تا دوست جدید

پیدا کردم.البته فرقشون با بقیه دوستام اینه که با اونا صبح رو به شب

میرسونم و با اینها شب رو به صبح.

2- برای دیدن گربم 1400 کیلومتر سفر کردم.پاهاش ضعیفتر شده و تقریبا

 فلج شده.براش دعا کنید.شاید هم بردمش مشهد.
3
-20 مهر آپ میکنم
4
-خودت هم میدونی که هر روز به وبلاگت سر میزنم تا آپ جدیدت رو

بخونم.پس تو هم زود به زود آپ کن.

5-نمی دونم چی بگم.ساعت 2:30 شبه و شدید خوابم میاد.

6- می خواستم زودتر آپ کنم اما دیدم بهتره به احترام حسین منزوی یه

تاپیک رو به خبر سالگرد تولد این بزرگ اختصاص بدم.چون منزوی متولد مهر

 ماه هست به احترامش عنوان وبلاگ رو تا پایان مهر به نام حسین منزوی

تغییر میدم.خیلی هم دوست دارم ببینم که دوستان دیگر ادب دوست هم

 این کار رو بکنند و عنوان وبلاگشون رو تا آخر مهر به نام این شاعر بزرگ

که یکی از چهار رکن اصلی غزل ایرانه تغییر بدند.باور کنید به جایی بر نمی

 خوره.جز اینکه چند نفر که ممکنه تازه کار باشند و حسین منزوی رو

نشناخته باشند کنجکاو بشن که این منزوی کیه که اینقدر اسمش اینور و

اونور هست و برن بگردن و کاراش رو بخونند.

7-مصرع اولش مال خودم نیست و از دوست خوبم حامد ناصری وام

گرفتم.اما موقع چاپ در کتاب یا هر جای دیگری عوضش میکنم.


خانم چرا دروغ ؟ همین پیش پای تو

گفتم خدا کند که بمیرم برای تو

گفتم خدا کند که شبی شاعرت شوم

گفتم خدا کند...که مگر چشم های تو...

حالا تو صد قصیده نشستی به جای من

بگذار مصرعی بنشینم به جای تو

یک چند مبتلای تو شد این دل خراب

قدری خدا کند که شوی مبتلای من

یک چند در عزای دلم سوختم چو شمع

یک ذره هم تو شعله بکش در عزای من

این روزها چقدر پراکنده می شود

فریاد های سوخته از ربنای من

تشیع می شود دل از دست رفته ام

روزی هزار مرتبه بر دست های تو

سر شاخه های عمر مرا باد می وزی

چون سایه می دود غم تو پا به پای من


9- این رو تقریبا یه ماه قبل گفتم.مناسبتش هم این بود که  کیوان براهنگ

تلفنی خبر داد که میخواد دوباره بنویسه.و از اون مهمتر دوستی که خواستند

 نامش برده نشه از سفری دور و دراز برگشتند.ضعفش رو بزارید به حساب

اینکه دومین دوبیتی من هستش و اینکه هیچ استعدادی نه در دوبیتی بلکه

 در هیچ رشته ای ندارم.یه چیزی تو مایه های شخصیت تام هنکس در

فیلم فارست گامپ.


به فکر آمدن بودم که دیدم -

- برای خیر مقدم گل نچیدم

...که تا عمری بماند یادگاری

برایت یک دوبیتی سر بریدم


10_ ببین.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:43  توسط محمد قره باغی  | 

 

      

ببخش اگر شهادت علی (ع) اجازه نداد تا از صبح کافی نتی رو پیدا کنم که در سوگ نباشه و بتونم تولدت رو تبریک بگم .ای عاشق ترین شاعر و ای شاعرترین عاشق.این روز ها پر از بغضم و دنبال کسی که روی زانوش سر بزارم و گریه کنم.پنج ساله که رفتی.حتما همین روزهای پاییزی پیدات میشه.مثل همیشه بی سرو صدا و میگی: دلم گرفته بودم چند روزی رفتم زنجان.مثل همیشه بی صرو صدا رفتن و بی صرو صدا برگشتن.اما رفتنت این بار بی صرو صدا نبود.

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من
 
 
 
دستش از گل، چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافه ی چین خواهد آمد
از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنگ، شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد
باز  رسم سامری را ساحری آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد
با همان آنی، که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد
بی گمان از آینه، جشن غرور آمیز حُسنش
راه دوری تا من این تصویر غمگین خواهد آمد
عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد
ای دل من، سر مزن بر سینه این سان نا شکیبا
لحظه ای دیوانه جان آرام بنشین خواهد آمد
خواهد آمد، خواهد آمد، خواهد آمد، ور نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد

 
هر دو غزل از سلطان حسین منزوی
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:10  توسط محمد قره باغی  |