تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
 

 

 

             اكنون به زردي نشسته است از جرم تخدير و تدخین

                                                  انگشت هایی که روزی مثل قلم جوهری بود



دو عكس جديد  در اينجا و اينجا. تقديم به تمام دوستان عزيز و

همينطور دشمنان مريض.

 




پ.ن:  خط و گوشیمو دزد زد.لطفا نه اس ام اس بدید و نه زنگ بزنید.


 

اشتراک گزاري
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت   توسط محمد قره باغی 

 

 



-از اينجا برو بيرون چارلي
-فکر مي کردم به توافق رسيديم
-زدم زير قولم.بدقولي کردم ،
مگه بهت نگفته بودم؟
-نه، شما که به من گفتيد همه گلوله ها رو داديد به من
-دورغ گفتم
-چرا تفنگتون رو به من نمي ديد؟
-من با کارتون مخالفم کلنل
-تو در مقامي نيستي که با من بخواي مخالفت کني
مي خوام تو رو هم بکشم چارلي
براي اينکه نمي تونم
بي وفايي رو تحمل کنم
-تفنگ رو بزاريد زمين کلنل؟
-چي؟ داري به من التيماتوم مي دي؟
-کلنل خواهش مي کنم اسلحه رو بزاريد کنار؟
-نه چارلي اين كار رو نمي كنم
من آدم بدي ام
من از درون پوسيده ام
-شما بد نيستيد
-شما...شما فقط درد کشيده ايد
-هه.تو از درد چي مي دوني؟
اصلا مي دوني درد چه چيزعذاب آوريه؟
-اسلحه رو بدينش به من کلنل
تو هم مي توني بموني
هم مي توني از اينجا بري
چرا از اينجا نمي ري و خودت رو نجات نمي دي؟
-من اسلحه رو مي خوام کلنل
-من با خودم يه خورده حسابي دارم
مثل اينکه تو هم براي اينکه بي حساب بشي
بدت نمي ياد با من باشي
-اگه نري مغزت رو توي دهنت مي ريزم
-خب اينکار رو بکن
تو که همه چيز رو نابود کردي، درسته؟
ديگه چي مي خواي؟
با همه اينکار رو کردي
زندگي خودت رو هم نابود کردي درسته؟
-کدوم زندگي؟
من که زندگي ندارم
من توي تاريكي ام
-چرا دست بردار نيستي
دليلش اينه که من مي خوام ديگه تمومش کنم
-پس چرا تمومش نمي کني
تو نمي خواي که بميري
-دليلي برام بيار که نخوام
-دو تا دليل برات مي يارم
هم مي توني تانگو برقصي، هم مي توني سوار ماشين فراري بشي
بهتر از هرکس ديگه اي که تا به حال ديدم
اسلحه رو بديد به من کلنل
-خب بعد از اينجا کجا برم چارلي؟
-مي تونيد بريد تانگو برقصيد
-ازم مي خواي که برقصم؟
تا به حال احساس کردي که دلت بخواد بري
بعد هم از طرفي احساس کني که خواستي بموني
-ميشه ازتون خواهش کنم که اسلحه رو بديد؟
-مي دوني چه چيزي منو توي اين سالها نگه داشته؟
فکر اينکه يه روزي بتونم يه زني رو توي بغلم بگيرم
و پاهاش بدور من بپيچه
و وقتيکه صبح از خواب بيدار بشم اون هنوز اونجا باشه
عطر و بوش رو حس کنم
 

 

                                                عطر خوش زن ( آل پاچینو)

 

مرا مردن بیاموز و به این افسانه پایان ده

که دیگر بر نمی تابد دلم نوبت شمردن را

 


۱۶ از دیبهشت سالگرد حسین منزوی بود.گرچه این پست یک هفته قبل آماده بود ، اما نمی دونم چرا به روز نکردم.باور کنید نمی دونم.طبق رسم مهر و اردیبهشت هر ساله نام وبلاگ رو از زمزمه های تنهایی به حسین منزوی تغییر میدم.

  

۱۴ ترک صوتی با صدای حسین منزوی.برای دانلود www.nasleman.blogfa.com را وارد کنید.با تشکر از ناربه عزیز که زحمت آپلود فایلها رو کشید.

 

Khake Baran Khorde.mp3

Taranake Alefba.mp3

Hengam.mp3

Shaer To Ra.mp3

Taranake Faramoushi.mp3

Inak in Man.mp3

Ey Yade Dour Dast.mp3

An Gouneh.mp3

Zani ke Saeghevar.mp3

Khiale Khame Palange Man.mp3

Miamad az Borje Viran.mp3

Tamame Hadeseh.mp3

Taraneye Lalemani.mp3

Anjam.mp3

 

نامه منزوی به خرمشاهی رو براتون روی وبلاگ قرار میدم.البته دو سال قبل هم این نامه رو گذاشته بودم.اما لینکش فیلتر شده بود.باز هم میگم که من انگیزه خرمشاهی رو از انتشار این نامه خصوصی نمی دونم.اما دلیل اینکه من هم این کارو می کنم اینه که ببینید یک فوتبالیست یا بازیگر سینما در این مملکت یه شبه میلیاردر میشه و کسی مثل حسین منزوی ....

و اما شعر:

 

من امتداد بیابان پس از بیابانم

همان هنوز همیشه ، همان کماکانم

همان که بی خبر از اتفاقتان افتاد

سری که سر زده ناگاه از گریبانم

هنوز نحسیه سال کبیسه ام ، شومم

هنوز هم شب یلداترین زمستانم

طلوع روز ولی روز برفی بهمن

غروب غم زده جمعه های آبانم

هزار و یک سرم اما فقط به یک سودا

هزار و یک سر در جستجوی سامانم

هزار و یک شب بی شهرزاد و بی راوی

هزار جوجه جا مانده زیر بارانم

هنوز در به در هر شب کرج هستم

مرید شاعر پس کوچه های زنجانم

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من*

که ملتقای سکوت و جنون و طوفانم

 

                                                                   کرج - پاییز 1389

                                                   

* مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید از من

حسین منزوی

 

 مدتی نیستم.شاید چند ماه و شاید برای همیشه.دلیلش هر چی باشه نه اینکه نتونم بگم، نمی تونم خوب بگم.اما فعلا انگیزه ای برای وبلاگ نوشتن ندارم.شاید همین هفته بعد دیدید دوباره به روز کردم.شاید هم برای همیشه رفتم.به هر حال فعلا تصمیم بر اینه که ننویسم.اما در فیس بوکم هر روز خواهم نوشت:

www.facebook.com/gharehbaghi

همینطور روزی حدود 10 ساعت در یاهو مسنجر خواهم بود

nasleman61@yahoo

 

                                لب از گفتن چنان بستم که گویی

                                دهان بر چهره زخمی بود و به شد

                                              

                                                                                 طالب آملی

 

 

اشتراک گزاري
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط محمد قره باغی  | 

 
 

سرانجام بازگو كيستي؟
اي قدرتي كه به خدمتش كمر بسته ام؟
قدرتي كه همواره خواهان شر است
اما هميشه عمل خير مي كند

                                                     گوته ؛ فاوست




1- وبلاگم پنج ساله شد.پنج ساله كه تنهايي هامو براي اين بوم مشكي زمزمه مي كنم.شعر هايي كه اوايل فكر مي كردم شعر يعني اين.و بعدها مخفيانه و بدون سرو صدا پاكشون كردم مبادا كسي آرشيو وبم رو مرور كنه و اونا رو بخونه.انكارشون كردم.همونطور كه دنيا منو انكار كرد.

مرا انكار كرد اين شهر ناباور؛ تو هم آري؟

مگر افسانه امٍ؛ از عهد دقيانوس مي آيم؟


اوايل خيلي تند بودم و پاچه مي گرفتم.دنبال بحث و حاشيه بودم.اما همون يكي دو سال اول اين عادت زشت فراموشم شد و آروم شدم.نه فقط در وب؛ كه در جلسات شعر هم آروم شدم.مثل سدي كه ميشكنه  و هر چيزي رو سر راهش خراب ميكنه اما به پايين دست كه ميرسه آروم ميگيره.فقط وقتي كه ديدم داره به شعر اجحاف ميشه بر آشفتم.فرقي هم نداشت كه شخص مقابلم دوست صميمي من باشه يا دشمن قسم خورده.شاهد اين ادعا پستيه كه چهارسال قبل نوشتمش و در اينجا مي تونيد بخونيدش.قصد صحبت در اين مورد رو ندارم.فقط همينقدر بگم كه چند ماهه كه مقاله اي مفصل پيرامون فضاي حاكم بر ادبيات رسمي و غير رسمي در فضاي مجازي و همينطور جلسات و نشريات و كلا جامع و كثافت كاري هايي كه به اسم شعر يا داستان صورت ميگيره آماده كردم.در نقد بت بودن ها و بت تراشيدن ها.به توصيه يكي دو نفر از دوستان  اين مقاله رو كه خودم مرثيه اي  بر سر گور شعر معاصر مي دونمش منتشر نكردم.اما منتظر باشند و منتظر باشيد.داشتم از پنج سال قبل مي گفتم.يادم نيست دقيقا از چه زماني اما شايد يكي دو سال قبل از اينكه زمزمه هاي تنهايي رو داشته باشم؛ كم كم شروع كردم به سر هم كردن كلمات  و مثلا شعر گفتن.خيلي زود تمام دغدغه و زندگيم شد شعر.همون اول فهميدم كه شعر چيزي به كسي بدهكار نيست.قرار نيست شعر به ما ارزش و اعتبار و شخصيت بده.نه تنها چيزي بدهكار نيست بلكه طلبكار شعريت خودش هم هست.نه تنها چيزي قرار نيست به كسي بده بلكه چيزي هم خواهد گرفت.گفتم قبول.اما شعر از من يكي زياد گرفت.تمام زندگيمو از من گرفت.هستند دو سه دوست پاك تر از آب روان كه اين حقيقت تلخ رو شهادت بدن.به قول دكتر شريعتي خوش به حال خر.كاش شاعر نبودم.كاش مي تونستم مثل اكثر مردم فكر كنم و ببينم.مردمي كه از قرن ها قبل به هزاران مثل من هشدار دادند كه خواهي نشوي رسوا همرنگ ما شو.خوش به حال خر.شعر همه چيزمو از من گرفت.و حالا در پايان سومين دهه عمرم هيچ ندارم.به جز شعر و نگار.كه نفهميدم شعر بهانه بودن نگار شد يا نگار دليل گفتن شعر.اما در هر صورت هر دو هميشه با من بودند.خصوصا در اين دو سال كه همه رفتند.دوست و خانواده و فاميل و آشنا.همه به راه افتادند و من هم.اما اونها به سمتي و من به سمتي.در اين دو سال فاصله ها تساعدي بيشتر شد.و حالا اين منم.در كنار واقعي ترين روياي زندگي و عمرم؛ نگار.

نگارم؛ اي تو تنها شاهد تنهايي بابا

پس از من وارث تنهايي باباي تنهايت

پس از من سالهاي مبهمي در پيش رو داري

عزيزم با عروسكها بمان در كودكيهايت....

****

القصه وبلاگم پنج ساله شد و خودم پنجاه ساله.با تجربه هايي كه خيلي زود فهميدم نبايد براي كسي تعريف كنم.چرا كه اونقدر خاص و منحصر به فرد هستند كه بيشتر به قصه شبيه هستند تا واقعيت.تجربه هايي كه كسي باور نمي كنه.تجربه هايي كه وقتي خوب به اونها فكر ميكنم حتي به خودم مشكوك ميشم.اتفاقاتي كه در هر كدوم از اونا رد پا و اثر انگشت يه نفر پيداست. خدا. خدايي كه اونطور كه ميگن زورش خيلي زياده.پس فقط اون مي تونه اين اتفاقات رو براي من رقم بزنه.ولي چرا من؟شايد چون نمي تونم مثل بقيه باورش كنم.بهش شك دارم.به بودنش.شايد به همين خاطر با رقم زدن اين تجربه هاي واقعا خاص قصد داره ثابت كنه كه هست.


واسه اينه اگه زورت زياده

اگه لات زمين و آسموني

اگه فكر ميكني گردن كلفتي

اگه جز من خداي اين و اوني


اما با تمام اين حرفها در اين شك ندارم كه كسي هست.كسي كه در اين دو سال مراقبم بوده و هواي منو داشته.خداي عاشقي كه من قبولش دارم خيلي با خداي شما فرق داره.اونقدر مهربونه كه قبول كرد شوخي هاي كوچيكي كه باهاش مي كنم رو به دل نگيره تا منم شوخي هاي بزرگي كه با من كرده رو نديده بگيرم.وبلاگم پنج ساله شد و خودم پنجاه ساله.اين پل خيلي ها رو در دامن من انداخت و من رو در دامن خيلي ها.من به اين وبلاگ مديونم يا اون به من؟


*******


2- سال 82 بود و من مشغول گذروندن خدمت سربازي كه كلا 5 ماه طول كشيد.فرودگاه مهرآباد؛رمپ پروازي؛دژبان هواپيما.يك روز ظهر كه آماده مي شدم برم خونه هواپيماهاي c130 رو ديدم كه با اون دماغه مشكي كه منو ياد پوزه سگ مي انداخت پشت سر هم فرود مي اومدند.بعد از خروج از باند گله اي از آمبولانس ها پاي هواپيما صف مي كشيدند.خواستم از خلبان يا راننده ها بپرسم چه خبر شده ؛ اما بهتر ديدم تا اين وضعيت بهانه لغو مرخصي نشده از فرودگاه خارج بشم.ده دقيقه بعد كه رسيدم به آزادي دوباره قطار آمبولانس ها رو ديدم كه با آژير كشيدن هاي بي وقفه سعي در پيدا كردن راهي از بين ازدحام ماشين ها داشتند.از مسافري كه كنارم نشسته بود پرسيدم چه خبر شده؟با تعجب گفت:مگه خبر نداري؟تا خواستم بگم  عقل كل اگه خبر داشتم از تو مي پرسيدم؟كه راننده برگشت رو به عقب و با ناراحتي گفت ديشب بم زلزله اومده و اينها مجروحين زلزله هستند كه منتقل شدن تهران.پياده شدم.اونقدر خسته بودم كه توي اتوبوس تا خود كرج خوابيدم.وقتي رسيدم خونه ساعت 2 بود و اخبار از شدت فاجعه مي گفت.كشته ها بالاي ۱۰هزار نفر.با بغض به تصاوير زلزله خيره شده بودم.اخبار ساعت 9 شب تعداد كشته ها رو حدود ۱۲هزار نفر اعلام كرد و فردا ساعت 2 بيشتر از ۲۰هزار كشته رو تخمين زد.همون شب يكي از دوستانم اس ام اس داد: مقاله جديد سيد ابراهيم نبوي رو بخون.اون سالها استاد هر يكي دو هفته تحت عنوان نطق پيش از دستور مطالب طنزي مي نوشت در هجو حاج آغا حسني امام جمعه اروميه.هر دفعه با خوندن نطق پيش از دستو روده بر مي شدم.اما اون شب با خودم گفتم ممكنه نبوي بدون اعتنا به اين مصيبت باز هم از شادي و خنده بنويسه؟نشستم پاي كامپيوتر.بعد از اينكه ياهو مسنجرم رو باز كردم آفلاين ابراهيم نبوي بزرگوار رو ديدم كه نوشته بود : قطره هاي اشك و لرزش شانه ها.روي لينك روبه رو كليك كردم.صفحه نبوي آنلاين كه باز شد مشغول خوندن مقاله قطره هاي اشك و لرزش شانه ها شدم.بغض دو روزم با خوندن چند خط اول شكست.حالا شونه هاي من هم از شدت گريه مي لرزيد.مقاله تكان دهنده اي بود.در طول اين چند سال دو سه بار اين مقاله رو خوندم و هر بار مثل دفعه اول گريه كردم.آخرين بار دو شب پيش بود.اگه شما هم حال هواي گريه داريداينجا كليك كنيد و مقاله قطره هاي اشك و لرزش شانه ها رو بخونيد.


3- زمزمه هاي تنهايي رو 14 ارديبهشت به روز مي كنم.




پشت در مرگ پا به پا می کرد

جاده از فاجعه خبر می داد

عصر یک چند شنبه غمگین

اتفاق از تو ناگهان افتاد

 

عصر یک چند شنبه غمگین

پای مردی به ماجرا وا شد

پا به پایش قدم زدی رفتی

بی تو من تا همیشه تنها شد

 

بی تو شب تا همیشه اش شب ماند

چادری شد که بر سرم افتاد

عشق مثل پرنده ای زخمی

روی دستم تلف شد و جان داد

 

هر چه از من پس از تو باقی ماند

غرق در خلسه و توهم شد

دست و پا زد میان مرگ و مرگ

ناگهان پشت ناگهان گم شد

 

خسته از این همه شب و کابوس

مرده ای نیمه شب به راه افتاد

زل زدم رو به آسمان آنقدر

تا که چشمم به چشم ماه افتاد

 

در دل شب صدای من پیچید

اين منم ماه من، پلنگی که...

پیش چشمت به خاک و خون غلطید

تو ولی مثل تکه سنگی که...

 

ناگهان دست تیره ابری

بی صدا از شبم تو را دزدید

خنده را روی صورتم تف کرد

شعرها را به دفترم پاشید

 

خنده در خنده از دلت رفتم

گریه در گریه در دلم ماندی

خانه ات پر شد از گل و بوسه

شعر های مرا که سوزاندی

 

بوسه روی لبت نشست و گل

پخش شد روی نقشه ی قالی

ناگهان توی آیینه دیدم

یک مترسک شدم پر از خالی

 

در تنم یک صلیب چوبی بود

روی هر شانه ام کلاغی که.....

چشمهایم به ناکجا خیره

خالی از شور و اشتیاقی که...

 

پا به پای پیاده رو می رفت

مثل هر دفعه با سری پایین

از کنارم قدم زنان رد شد

سایه ی یک مترسک غمگین

****

خواستم توی باورت مثل-

-مرد رویایی ات قوی باشم

خواستم شاعرت شوم رفتی

تا بدون تو منزوی باشم


ساده از ماجرای من رفتی

خم به ابروي خود نياوردي

گریه کردم که منتظر هستم

خنده ات گفت بر نمیگردی*

 

بی خیال تمام آدمها

بغض خود را گرفته ام در مشت

منتظر باش بشنوی یک روز

شاعری در کرج خودش را کشت

****

     

                                    كرج-تابستان ۸۹

 

* يك نفر گفت دوستت دارم

يك نفر گفت بر نخواهم گشت             (سيد مهدي موسوي-سفرنامه)

 

اشتراک گزاري
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت   توسط محمد قره باغی  |