تبليغاتX
زمزمه های تنهایی

از همه کسانی که سر زدند ولی فرصت نشد که بهشون سر بزنم معذرت

 

میخوام.یه مدته سرم شلوغه و اصلا آنلاین نمیشم.خیلی دلم گرفته.تنهایی

 

 برای من مثل سم میمونه.ای کاش هیچ وقت شب نمیشد. شاعر شبها

 

 دیدنی نیست.شبها شاعر بد میشه.بهونه میگیره.دلتنگ میشه.گریه میکنه

 

 و ....شاعر رو باید وقتی به ناهار یا شام یا قهوه خونه دعوت کردی

 

 ببینی.وقتی میخوای کرایه ماشینش رو حساب کنی.وقتی که کتاباش  رو

 

که از جونش بیشتر دوستداره میاره بفروشه و تو هم بهش لطف میکنی و

 

چند تا کتاب ازش میخری تا خیالش بابت انجمن رفتن دو سه روز آیندش

 

و کرایه ماشینش راحت بشه.بله این جور جاهاست که میشه لبخند رو

 

روی صورت شاعر دید.من آدم خوشبختی هستم.چون آرزوهام خیلی

 

کوچیکه.تقریبا هیچ.چارلی چاپلین میگه فاصله بین دو تا بدبختی همون

 

خوشبختیه.

 

 

 شاعری که میخوام در این پست معرفی کنم دوست عزیز و همشهری گلم

 

سعید محمدی دوست داشتنیه.البته دوست داشتنی ادامه فامیلیش نیست.بلکه

 

صفت سعیده .به نظر من در بین غزل سراهای جوان کشور سعید محمدی

 

در ردیف پنج نفر اول قرار داره.سعید در سال79 مجموعه غزلی با

 

عنوان روزهای نیامده رو چاپ کرد و تا یکی دو ماه آینده هم مجموعه ی

 

غزل ( و غم شروع قشنگی برای یک شعر است) رو روانه بازار میکنه.

 

یک غزل و چند تا رباعی از خودم و سه تا غزل از سعید محمدی.  

 

 

 

 

 هر چند این غزل امشب به تو تقدیم شد.مدتها پس از سروده شدنش.ولی

 

 تمام عاشقانه های من پیشکش به محضر چشماته.

 

تقدیم به اصفهانی ترین غزل:

 

 

حالا که میخواهد غمت پایان بگیرد

 

در من دوباره حس مردن جان بگیرد

 

فرقی ندارد مرگ یا بودن مهم نیست

 

بر من زمانه سخت یا آسان بگیرد

 

اصلا به من چه عاشقی وقتی که تقدیر

 

 می خواهد از حتی خودش تاوان بگیرد

 

بغضی نشسته در گلویم سرد و آرام

 

شاید که در تنهایی ام باران بگیرد

 

یا اینکه تب کرده تنم می خواهد امشب

 

حال و هوای ظهر تابستان بگیرد

 

این مرد افسرده که در شعرش کفن شد

 

می خواست با عشقت سرو سامان بگیرد

 

 

 




 

 

 

برای کیوان براهنگ عزیز:

 

 

 

این آیینه ی شکسته دلتنگ نشد

 

یک لحظه اسیر وحشت سنگ نشد

 

جز او به که من غم دلم را گفتم؟

 

هر بی سرو پایی که براهنگ نشد

 

 

 

این کوچه چقدر عطر مریم دارد

 

افسوس که بودن تو را کم دارد

 

بهتر که نگاه میکنم این کوچه

 

یک راه میان بر به جهنم دارد

 

 

 

 

تا چشم مسلمان تو کافر بشود_

 

این قوم پر از یقین و باور بشود

 

ای بغض فرو خفته ی در سینه ی من

 

آنقدر ببار تا زمین تر بشورد

 

 

 تقدیم به شاعر خیابان دهم:

 

 

عاشق شده از خواب و خوراک افتاده

 

مستی است که از شاخه ی تاک افتاده

 

انگور ترک خورده پاییزی بود

 

از خوشه جدا شده به خاک افتاده

 

 

حالا که به این روز سیاه افتادم

 

عاش شدم و دوباره راه افتادم

 

گفتم که مگر عشق نجاتم بدهد

 

 

از چاله در آمدم به چاه افتادم

 

 

سه  غزل از سعید محمدی

 

 

روح من باز به خاطر آورد, روز بارانی تدفینم را   

         

آتشی شد که به جانم افتاد,آتشی که همه دینم را........  

     

پای گلدان ترک خورده گور, روح سر گشته ی من می چرخید

 

باد می مد و با خود میبرد,یرگهای گل نسرینم را   

           

هر که از عشق و رفاقت دم زد,آمد از پشت به من خنجر زد

 

بعد از این تف به رفاقت شاعر, دوست دارم دل بد بینم را 

 

دوست دارم شب تنهایی را زیر باران غزل رقیصیدن    

 

دوست دارم پس از این در شبها ناله های دل غمگینم را  

 

کاش میشد که کمی قبل از مرگ, بت تراشان سر کوچه ی عشق

 

نذر دستان شما میکردم تیغه ی تیز تبرزینم را    

           

دسته ی خاک سپاران رفتند نعش گلها به سر گورم ماند   

 

شب تاریکم و خورشیدی نیست بی تو دنیای پس اینم را

 

 

 

نفهمیدمت آنچنانی که بودی

 

تو را در تن خود چو جانی که بودی

 

منم آن زمینی که سر گیجه دارد

 

ولی تو همان آسمانی که بودی

 

منم چهره در پشت چهره ولی تو

 

همانی همانی همانی که بودی

 

خداحافظ ای بعد از این دشمن من

 

خداحافظ ای مهربانی که بودی

 

 

 

مثل ديوار فرو ريخته بي سامانم


مثل گلدان لب تاقچه بي بارانم

شاعرم شعله ور از آتش خورشيدي غم


در شب تيره ي خود آينه مي گردانم

ني خاموش فراموش شده ! مي داني


سينه ي سوخته ي مردم اين سامانم

 

سينه ي سوخته ي مردم اين سامان ... نه!


ابري از آه بر افروخته ي افغانم

 

ابري از آه بر افروخته ي افغان ... نه


پاره ي پيكر مثله شده ي ايرانم

 

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه


به غم انگيز ترين بغض غزل مي مانم

 

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه


دود برخاسته از سوخته ي ايمانم

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه


شكل تنهايي يك شاعر سرگردانم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:5  توسط محمد قره باغی  |