تبليغاتX
زمزمه های تنهایی - روز بارانی تدفینم را
 

نوشتن در باره قیصر امین پور آن هم در حالی که یک سال از آن هشتم آبان که تقریبا تمام تهران بغض کرده بود شاید کار ساده ای به نظر برسد.اما میترسم افسار قلم از دستم خارج شود و فریاد بزند که:( شاعر ، تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت)

روزهایی که پشت میزهای دبستان زمزمه می کردم : خوشا به حالت ای روستایی....  آن روزها در عالم کودکی فکرنمی کردم که روزی دست سرنوشت تابوت شاعر این شعر بر شانه های تکیده از اندوهم بگذارد و با چشمانی مبهوت و خیس ، همراه دلگرم کننده ترین اسطوره خاطرات شاعرانه ام مرا سرد خانه بهشت زهراکند.امسال آبان حس عجیبی دارم .انگار می ترسم شب هفتم آبان بخوابم. با صدای پیامک گوشی موبایل از خواب پریدم.ساعت رو نگاه می کنم پنج و نیم صبح.حمید سهرابی برام نوشته: این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر.... پایینتر عبارت قسمتی از متن موجود نمی باشد رو می خونم و با خودم میگم حتما چند تا شعر برام فرستاده.دوباره گوسفند ها رو به خط میکنم که بخوابم که ناگهان دوباره صدای زنگ گوشی.باز هم همان شعر قبل اما پایینتر نوشته قیصر امین پور در گذشت.توی دلم به حمید و شوخیهایی که از این دست میکنه می خندم.دوباره تصمیم به خواب دارم که دلم شور میزنه.به بیژن ارژن زنگ میزنم اما گوشی رو خاموش کرده.با دکتر مصطفی علیپور تماس می گیرم و موضوع رو مطرح میکنم.ناگهان سکوت و بعد گریه های مصطفی علیپور  که نشان از صحت خبر داره.تا غروب آن روز یادم نیست در چه حالی سپری شد.شب با مهدی شکری به سمت خانه قیصر امین پور راه می افتم .همه اومدند از سهیل محمودی تا کسینی که نمی شناسمشان.هر کسی یه گوشه ای گریه می کنه.عده ای شعر های قیصر را بلند می خوانند و ناگهان بغض ترک خورده شان می شکند و واژه ها تن به جاری باران اشک می دهند. صبح روز بعد با اتوبوس به خانه شاعران میریم.علیرضا افتخاری در جایگاه ایستاده و داره در مورد قیصر صحبت میکنه که ناگهان گریه به اون هم فرصت ادامه صحبت رو نمیده.خودم رو به جایگاه میرسونم.از اینجا بهتر میشه شاهد گریه های چند نسل بود.و ناگهان فریاد های لا اله الا الله جمعیت که  تندیس خاطره های روزهای قشنگ کودکی  و روزهای عاشقی رو به بالای سر می برند.دیگه کسی در محوطه نیست که زار زار گریه نکنهدیگر زانویم زنقی برای دویدن پی کجاوه فراق نداره..پاهام سست شده.گوشه ای می نشیم و اشک می ریزم.وقتی به خودم میام که هیچ کسی در محوطه خانه شاعران نیست .به راه می افتم که برم دانشگاه تهران اما متوجه میشم مراسم در حال اتمامه و بهتره برم بهشت زهرا.هر گوشه و نگاه میکنم قیصر ایستاده و با نگاه مهربان و نگران  می پرسه( اینا چرا اینطوری گریه میکردند؟کجا رفتند؟)چند تا از عکس های قیصر توی حوض آب افتاده و ماهی ها دور اونا می چرخند.یه عکس بزرگش رو هم وسط دو تا درخت زدند.تاج گلی نظرم رو جلب میکنه .روش کاغذی دیده میشه که نوشته از طرف قالیباف شهردار تهران.مطمئنا خیلی از شخصیت های دیگر هم تاج گل فرستادند  یا از این فرصت برای اینکه بیشتر توی چشم باشند استفاده کردند.تازه یادم می افته که صفار هرندی با چه لبخندی از کنارم رد شد.مثل گنگ خواب دیده شدم.دیگه ماشینی نیست که برم بهشت زهرا.با عده ای از افرادی که جا موندند یه وانت کرایه میکنیم و به سمت بهشت زهرا حرکت میکنیم تا سوژه شویم برای دوربین سرنشینان ماشینهای پشت سر.در طول مسیر سوژه  ماشین های پشت سر شده بودیم که از ما عکس می گرفتند.بهشت زهرا مثل همیشه آرومه.یعنی اینقدر بزرگ هست که حتی درگذشت قیصر هم نتونسته آرامش اهل خاک رو به هم بزنه.بعد از یک ساعت پرسیدن ادرس بالاخره جمعیت رو پیدا میکنم.قیصر رو به سرد خونه بردند.آشنا های زیادی رو می بینم و از طریق اونها می تونم خودم رو به کنار پیکر قیصر برسونم.جمعیت برای نماز آماده می شوند.بعداز نماز گریه ها بر سر جنازه شروع میشه .علیرضا قزوه رو می بینم که یک روزه خودش رو از هند رسونده تا با یار روزهای دور خدا حافظی کنه. با همهمه ای تازه که لحظه به لحظه اوج می گیره چشمها متوجه جمعیت متراکمی می شود که به رغم هجوم دقایقی قبل برای رساندن خود به تابوت حال با احترام برای  عبور کسی کوچه باز میکنند.پدر قیصر آرام و موقر پیش می آید. لحظاتی بر سر جنازه پسر می نشیند و بعد ضمن برخاستن از جمعیت میخواهد که لحظاتی اجازه بدهند تا خانواده قیصر نیز با او خدا حافظی کنند.همسر قیصر به همراه آیه دختر هفت سالش گریه کنان جلو می آیند.همسر قیصر اون رو قسم میده که آیه رو تنها نذاره.به آیه نگاه می کنم مطمئنم در عالم کودکی متوجه نیست چه اتفاقی افتاده و داره روی کول مادر بازی می کنه.و بعد جنازه برای تدفین به سمت قطعه هنرمندان حرکت میکنه.با دوربینم دنبال تابوت راه می افتم .اما گریه اجازه نمیده که از دریچه ویزور.دوربین ور به مهدی شفیعی می سپارم و خودم میرم ت ا شانه زیر تابوت بدهم.ناگهان جمعیت متوقف میشود.پدر امین راه رو بسته و اجازه  دفن نمیده و میگه باید قیصر در گتوند به خاک سپرده بشه.وقتی بزرگتر ها اصرار به تدفین در بهشت زهرا می کنند ناگهان پدر قیصر دستها رو به آسمون می بره و فریاد میزنه پس کجاند بچه هایی که با من اومده بودند.نمی دونم قیصر در این لحظات چه حالی داشت و به چی فکر میکرد.بعد از یک ربع بحث تصمیم بر این میشود که تابوت تا فردا در سردخانه باشه تا تصمیم قطعی در مورد محل دفن گرفته شود.آرام آرام به سمت سرد خانه راه می افتیم.دم در سردخانه چند سرباز تابوت رو از روی شانه های ما تحویل میگیرند و به جز دو نفر به بقیه اجازه ورود رو نمی دند.با چشمهای خیس به تابوتی که لحظه به لحظه دورتر میشود خیره میشوم و دوباره گریه و دوباره....زیر لب زمزمه می کنم:

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره التهاب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

 

امسال هم می ترسم تمام این کابوس تکرار بشه.به همین خاطر از خوابیدن میترسم.در مورد شخصیت قیصر باید کسانی که با وی نفس کشیدند بنویسند.اما سخن من در اینجا اینه که چه کسانی با پدر قیصر از دزفول به تهران اومده بودند و چرا نمی خواستند اجازه به تدفین در تهران بدهند؟این سوال وقتی جدی تر میشود که بدانیم در زمان حیات قیصر در ابتدای راه ورودی روستای گتوند تابلویی نصب شده بود که روی اون نوشته بود به زادگاه قیصر امین پور خوش آمدید.اما امروز همان تابلو هم دیده نمی شود.قرارشده بود که بر سر مقبره قیصر بنایی به نام قیصریه احداث شود و 50 میلیون تومان هم اعتبار اولیه به این امر اختصاص یافت.با اتکا بر بنای عظیمیکه ساخته خواهد شد پیکر قیصر در فاصله ای دور و تقریبا خارج از قبرستان روستای گتوند به خاک سپرده شد.اما دریغ از یک سنگ قبر بر خاک قیصر امین پوری که اگر نگوییم یکی از بهترین عاشقانه سرا های ما بود حد اقل باید گفت بهترین شاعر انقلاب و جنگ بود.تاثیر  قیصر امن پور بر رباعی بعد از انقلاب انکار ناشدنی هست.فعالیت امین پور در حوزه هنری و مجله کیهان بچه هاهم همینطور.و به عنوان مزد این همه زحمت امروز تنها  در گتوند انتظار قدمهای دوستانی رو میکشه که روزگاری پا به پای هم در خیابان گیشا و سایر خیابان های تهران قدم می زدند.همیشه بر این اعتقاد بو ده ام که مرگ یکی از مهمترین مراحل زندگی شاعری یک شاعره.همیشه مرگ یک شاعر مانند یک سکوی پرتاپ به اینکه بیشتر سر زبان ها باشه و بیشتر ازش صحبت شود کمک کرده است.اما دریغ و صد دریغ از اینکه وقتی یک سال پیش کسی ترافیک اطراف میدان تجریش رو دید و پرسید چه خبره راننده که جوان بود پاسخ داد میگن یه شاعر فوت کرده.و شاید نمیدانست که این شاعر کسی بوده که بارها شعر هاش رو زیر لب زمزمه کرده بدون اینکه بداند شعر برای کدام شاعره؟

فیلمهایی از تشییع پیکر قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 15:19  توسط محمد قره باغی  |